من همیشه اینطوری بوده ام در دوست داشتن دخترها. اولاً در فضایی که هستم جذاب ترین دختر را دوست دارم که دوستش داشته باشم. شاید آن دختر یا خانم در فضای دیگری در مقایسه با دیگر افراد آن جمع، جذاب نباشد و من از دختران دیگری خوشم بیاید. پس کاملاً نسبی است. بعد در دلم عاشقش میشوم. دلم میخواهد همه کار بکنم برایش. ولی از طرفی شرطی شده ام که نباید به روی او بیاورم که حتی از نگاههایم بفهمد که دوستش دارم. بنابراین نادیده میگیرمش. از 10 سانتی او هم که رد شوم نگاهش نمیکنم. سلامش نمیکنم. به او نمیخندم. نخ دستش نمیدهم. چون اینطور در مغز پوکم فرو رفته که نباید فکر کند من بهش نظری دارم. او را دوست دارم و دوست دارم حتی اگر سالها بگذرد ولی به او نمیگویم که دوستت دارم. حتی برای سالها هم به او نزدیک نمیشوم. خدایا دلم میگیرد از این همه دردی که از فقدان او در کنار خودم احساس میکنم. به کسانی که با او میگویند و میخندند رشک میبرم. چون او را دوست دارم دلم میخواهد خودم بخندانمش. دوستش دارم به خدا دوستش دارم ولی جرأت گفتنش را ندارم. من از ارتباط دائمی میترسم. و نیز میترسم ارتباط موقت منجر به یک رابطه دائمی شود. پس از همه جور رابطه ای صرف نظر میکنم. میدانم دیوانه ام یا شاید در این چند سال دیوانه شدم. ای کاش میتوانستم به تو بگویم که دوستت دارم. ولی از عاقبتش میترسم.

باور کن از این همه قدرت خودم در ابراز نکردن عشق بی پایانم به معشوقه هایم در تعجبم. چطور میتوانم عاشق کسی باشم و هر روز او را در برابر خود ببینم و با نگاهش دلم بلرزد و صدایم به لرزش بیفتد ولی سعی کنم که او را نادیده بگیرم. به خدا دوستت دارم. این را مینویسم که بدانی دوستت دارم ولی جرات بیانش را ندارم.

سومین سالی بود که موقع تحویل سال خونه نبودم. و دومین باری که کلاً نوروز خونه نیستم. میخواستم زمان تحویل سال به مامان تلفن بزنم که یک ساعت زودتر خودش تماس گرفت. دلتنگ بود و میگفت تنها نمون توی اتاق. چند بار بغض کرد ولی جلوی خودش را گرفت که گریه نکنه. اما من، در حالی که تلویزیون روی شبکه 3 با صدای کم، غار غار میکرد، داشتم انیمیشن مری و مکس را که همون روز دانلودش کرده بودم میدیدم. انیمیشن تأثیرگذاری بود. تا صبح سیگار کشیدم، قهوه و شکلات خوردم و آواتار و تایتانیک را دیدم. بار دهم بود که پای این فیلم زار میزدم. فرداش تا 11 صبح خواب بودم. دوباره شروع کردم به دیدن فیلم. کازینو مارتین اسکورسیزی را دیدم و cheaper of the dozen 2. شب U3 را چپوندم توی گوشم و رفتم کنار ساحل. Kate Ryan گوش دادم و دویدم (میرقصیدم). کلاً خوش گذشت. فقط دلم شراب ناب میخواست و یار که امکانات نبود. باشه برای سال دیگه پیش‌بینی می‌کنم.

امروز یکی از روزهای بدمه. نمیدونم چرا همش یاد بدترین خاطرات زندگیم میفتم. یاد اون کارهایی که ممکنه دل کسی را آزرده باشی. دل عزیزترینهات رو. عذاب وجدان تمام وجودم را گرفته. اصلاً حوصله ندارم. دلم میخواد با یکی دعوا کنم تا تخلیه بشم.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.