You are currently browsing the monthly archive for ژانویه, 2008.

6 سالم كه بود مادربزرگم همسايه‌اي داشت كه خانواده فقيري بودن. 4 تا بچه داشتن. بچه‌هاي اول و آخر پسر بودن و بين اينها دو تا دختر. بچه سومشون دختري خوشگل و همسن من بود. خانه اونها ميشه گفت خرابه‌اي بود بسيار قديمي با ديوارها و سقف كاهگلي. نسبت به مساحت كم ساختمان و تك اتاقي كه قسمت شمالي خونه داشت حياطش بزرگ بود و يك حوض و درخت تنومند خرمالو در اون حياط قرار داشت. قسمتي از اين خونه را جدا كرده بودن و به عنوان پاركينگ ازش استفاده ميكرد و در كاملاً مجزايي داشت و به اون خونه راهي نداشت. پدر خانواده بيكار بود و ترياكي به اسم بهمن كه هميشه سيگار بهمن ميكشيد. پسر بزرگ دست كمي از پدر نداشت و از صبح تا شب در همون پاركينگ موصوف كه تبديل شده بود به مكانيكي، كبوترخانه و بعضاً شيره‌كش خانه آقا رضا روزگار ميگذروند و يا به موتور گازي پژو آبي رنگش ور ميرفت يا كبوترهاش را ول ميكرد و ميپروند و حال ميكرد يا دوستاش را ميبرد اون تو و ديگه نميدونم چه كار ميكرد؟ خانم خونه پليور و شال مي‌بافت و امرار معاش ميكرد. بهش ميگفتن زينت خانم. آژان محله بود و سر از كار همه درمي‌آورد. انجام هر نوع خلاف ممنوع بود مگر براي پسر و شوهر خودش، البته چاره نداشت جبر زمونه اون زندگي را بهش تحميل كرده بود و خودش آبروداري ميكرد و در كل زن بدي نبود. گفتم كه دخترش با من همسن بود و هم بازي. خوب ما تمكن بهتري نسبت به اونها داشتيم و از لحاظ فرهنگي و سواد از اونها بالاتر بوديم ولي اخلاق مادربزرگم طوري بود كه هميشه با همه جور آدمي رابطه داشت و درد دلشون را گوش ميداد و براش اين چيزها فرقي نميكرد. يك روز صبح قرار بود مادربزرگ و مامان و من بريم بازار براي خريد كاموا و چون زينت خانم جنس كاموا را ميشناخت اون هم همراه با دخترش اومد. دخترك اسباب بازي نارنجي رنگي دستش بود خيلي كوچك به اندازه  كف دستش كه هنوز هم نميدونم واقعاً به چه دردي ميخورد و اصلاً اسباب بازي بود يا نه؟ داخلش يك سكه 5 توماني انداخته بود و ميگفت اين قلكه. و با فيس به من نشونش ميداد. من هم رو حال بچگي دلم ميخواست بگيرم دستم ببينم چه شكليه ولي اون نميداد. يك بار، دو بار، سه بار … بالاخره راضي شد كه به من نشونش بده تا اومد بده به من مامانش كشيدش كنار و سه سوت بهش خط داد كه نده بهش و بگذار التماس كنه. تازه من توجهم به مامانش جلب شد كه اي بابا انگار مامانش بيشتر ذوق زده شده كه من به نمايندگي از خانواده دارم التماس اونها ميكنم اونم براي چيزي كه اصلاً هيچ ارزشي نداشت مامانم بهم يواشكي گفت ولش كن مامان! اين كه يك تيكه آشغاله برات بهترش را ميخرم. التماسش نكن. زشته. من هم ديگه بيخيال شدم. مامانم همون روز برام يك ليوان از اون تاشوها خريد ولي بازم دلم همون آشغاله را ميخواست. تا وقتي هم برگشتيم از بازار اون شيء كذايي از دست دخترك افتاد كف خيابون و خرد و خاكشير شد. و تا خود خونه بغل مامانش گريه ميكرد و عر ميزد. بعد از مدتي كه بچه‌هاي اين خانواده بزرگ شدن به دليل حسن شهرتي! كه داشتن در بين اهالي محل و بالاخره وقت ازدواج بچه‌هاشون رسيده بود از اون محله رفتن. تا چند وقت پيش خبري ازشون نداشتم كه شنيدم پسر بزرگ خانواده راننده تريلي بوده و ظاهراً افتاده بود تو كار قاچاق! و در حين حمل بار در جاده تير ميخوره و ميمره و تازه داماد هم بوده. دخترك همسن من هم تو 17 سالگي سرطان ميگيره و ميميره. از اون خانواده پدر شيره‌اي مونده، زينت داغ ديده، ريحانه كه معلوم نيست تونسته ازدواج كنه يا نه، فرزند آخر كه اون هم سرنوشتي بهتر از پدر و برادرش نخواهد داشت و تمام اون بگير و ببندها و آژان بازيها و لات بازيها و چاقو كشيها و صداهاي شرق شرق چكهايي كه رضا به گوش پسرهاي محله ميزد و صداي پركشيدن كبوترها تو آسمون و قد قد مرغها و قوقولي قوقوي خروسها و صداي گوش خراش موتورگازي و بوي گند بنزين و روغن خروجي از اگزوز، صداي روشن شدن پيكان نارنجي رنگ، صداي جيغ و شيون دخترها وقتيكه از برادر و پدرشون كتك ميخوردن، بوي ذغال و دمبه روي آتش قبل از استعمال ترياك همه و همه خاموش شد.

امروز تو راه برگشت از پادگان سوار اتوبوس شدم جا براي نشستن نداشت. با لباس فرم و وضعيت كامل (اوركت پوشيده و كلاه به سر) در حالي كه توي يك دستم پرونده بود و يك دستم را به ميله‌ها گرفته بودم ايستادم. همون موقع يك ديوونه سوار شد. مرد جواني بود با لباس كهنه و گشاد ولي نسبتاً تميز بدون اتو ته ريش و سبيل و موهاي نامرتب و صورتي خندان و برق چشم آدمهاي مشنگ بود تو چشماش. اومد يك نگاهي به همه انداخت و خوب تا منو ديد ذوق زده شد و يك سلامي كرد و دستشو آورد جلو كه من باهاش دست بدم و احوالپرسي كرد. از اونجا كه لباس سربازي براي بچه‌ها و ديوانه‌ها خيلي جذابيت داره و فقط اونها هستن كه ميگن آقا پليسه و احترام نظامي ميذارند و ممكنه اگه پررو باشن متلكي بگن و بندال بشن و اگه لوده باشن كه ميگذارنت وسط و هر هر و كر كرشون ميره بالا و خلاصه آدم فيلم ميشه تجربه نشون ميده كه در همچين مواقعي نبايد به اين دو قشر محترم جامعه خيلي رو بدي و در نتيجه بايد از همون اول با يك نگاه نافذ و جدي از نوع نظامي كاري بكني كه طرف حساب كار دستش بياد و منم چون نمي‌دونستم درجه كسخلي اين ديوونه در چه حديه به بهانه اينكه دستم بنده (پرونده تو دستمه) باهاش دست ندادم. ديدم ميخواد با من حرف بزنه الكي گفتم برو بشين رو صندلي خسته نشي و با سرم اشاره كردم به صندليهاي جلو پشت سر راننده. از قضا 4 تا پيرمرد فكسني! ورچوليده!! در حاليكه از سرما كپ كرده بودن نشسته بودن روي همون صندليها. اين بنده خدا هم باورش شده بود بيچاره و هي دنبال صندلي ميگشت و به اونها ميگفت صندلي كو؟ من ميخوام بشينم. بيچاره فكرش را هم نميكرد كه ممكنه من فرستاده باشمش پي نخود سياه. خلاصه دست بردار نبود و حتماً پيش خودش ميگفت حتماً يك جاي خالي بوده كه اين آقا پليس مهربون به من گفت برو بشين!! پس كو؟ آخرش يكي از اون پيرمردها كه ترسيد اين الان جني بشه از جاش بلند شد و گفت بشين بابا. تازه ديونه فهميد جا نبوده من الكي بهش گفتم. به هيچ وجه قبول نكرد كه بشينه و گفت بشين حاج آقا من پام درد نميكنه. دوباره اومد پيش من و الكي ميخنده با صداي نسبتاً بلند و لابلاي خنده‌هاش ريسه ميره!!

ميگه سرباز هستي؟

  ميگم آره.

  ميگه من معاف شدم.

  ميگم معاف از چي شدي؟

  با دست اشاره ميكنه به سرش ميگه از مخ.

  ميگم كارتت پيشته؟

  ميگه نه تو خونست.

  ميگم چند سالته؟

  ميگه 30 سالمه ديگه بزرگ شدم. ميرم سر كار.

  ميگم كجا كار ميكني؟

  ميگه تو بهزيستي.

  ميگم چه كار ميكني؟

  ميگه صندااالي ميسازم. از اين صندااالي آهنيها كه مال پيرزن پيرمردهاست. امروز نرفتم خوشم نمياد.

  ميگم چرا خوشت نمياد؟ الان همه بيكارن تو چرا كارت را ول ميكني؟

  ميگه خوشم نمياد دلم ميخواد برم فاتحه! ميخوام برم مسجد فاتحه بخونم براي مرده‌ها.

  ميگم ميري مسجد براي مرده‌ها فاتحه ميخوني پول هم ميگيري ازشون؟

  ميگه نه فقط فاتحه ميخونم. دلم تنگ شده براي مسجد براي مرده‌ها. ميپرسه تو نميدوني كدوم مسجد فاتحه داره؟

  ميگم نه بايد بگردي تو مسجدها حتماً پيدا ميكني.

  ميگه نه اينطوري فايده نداره بايد برم سردخونه كنار خونمونه. بايد برم اونجا چند تا مرده ببينم دلم تنگ شده!! ديگه هم سركار نميرم. ميرم خونه پيش ننه‌ام. روزها هم ميرم مسجد. شبها هم ميرم سردخونه شايدم برم مرده‌شورخونه.

  گفتم سلام منم به مرده‌ها برسون.

اتوبوس كه حركت كرد اسم تمام مرده‌هاي خيابون را ميگفت و روز مردنشون را بلد بود.

آدمهاي زيادي ديدم كه درجات نظامي را بلد نيستن و اين باعث ميشه در خطاب قرار دادن طرف مقابل دچار مشكل بشن و بخاطر اين ندونستنها حتي ممكنه حقشون تضييع بشه. مثلاً اگه پليس راهنمايي و رانندگي (راهور) در اثر تخلف آئين‌نامه جلوي ماشين شما را گرفت تنها در صورتي كه يك افسر باشه حق جريمه نوشتن داره و اگه استوار يا گروهبان بود به هيچ عنوان حق نوشتن جريمه براي شما نداره و اگه اين كار را كرد هم خودش مسئوله هم اون افسري كه قبض جريمه و حق امضا را به دستش سپرده. حالا شما از كجا بفهميد كه طرف يك افسره يا يك درجه‌دار؟علائم درجه‌داري روي بازو نصب ميشه ولي علائم افسري روي شانه قرار ميگيرن. چون خوانندگان اين پست اگه خانم باشن سربازي نرفتن و اگه آقا باشن و از سربازي به نوعي معاف شده باشن و در اثر نداشتن برخورد دائمي با پليسها بعد از خوندن اين پست احتمالاً يادشون ميره كه درجه‌ها چي به چيه پس چند تا نكته را ميگم كه بدونيد پليس مقابلتون در سلسله مراتب نظامي چه جايگاهي داره و حداقل به يك گروهبان پلاستيكي با كمتر از 1 سال خدمت، نگين جناب سروان و حتي ديدم بعضيها ميگن جناب سرهنگ كه به نظر من خيلي زشته. براي شناخت درجات نظامي اول از همه به روي شانه طرف مقابل نگاهي بندازيد:

        1-       اگه روي شانه‌ها ستاره (قبه) وجود داشت پس اون پليس حتماً افسره، اگه ستاره‌ها كوچك بودن و وسط اون ستاره‌ها توخالي بود افسر جزء هستش و با خيال راحت ميتونيد بهش بگيد جناب سروان. ولي اگه ستاره‌ها همچين بزرگ بود و روي كلاه نقش شاخه گندم وجود داشت پس اون پليس يك افسر ارشد هستش و ميتونيد بهش بگيد جناب سرهنگ!

2-       اما اگه روي شانه‌ها هيچي وجود نداشت سريع نگاه كنيد به بازوها حتمن روي بازو يك علامتي مي‌بينيد كه نشان‌دهنده درجه‌دار بودن اون پليس هست و اصولاً اختيارات زيادي نداره. براي اينكه طرف خيلي هم بدش نياد به اون بگين سركار استوار! نخواستين هم نگين به درك!

يك درجه‌دار (همون پليسي كه روي شانه درجه نداره و درجه‌هاش روي بازو نصب شده) اگه پليس راهور باشه به هيچ‌وجه حق نوشتن جريمه نداره و كار اون پليس مسلماً غيرقانوني است. در برخي شهرها چون با كمبود نيرو مواجه هستن از اين درجه‌داران عزيز كمك ميگيرن. چنانچه با اين موضوع مواجه شديد سريعاً نام و نام خانوادگي پليس را كه سمت راست سينه نصب شده بخونيد و اگه به تذكر شما توجه نكرد «مراتب را با 7 9 1 در ميان بگذاريد».پائين‌ترين درجه در پليس و كليه قواي نظامي درجه سربازي هست. هيچ موقع به پرسنل كادر درجه سربازي نميدن و اين درجه هميشه مخصوص پرسنل وظيفه است. پس كسانيكه براي گذارندن دوران خدمت به سربازي ميرن مفتخر به دريافت اين درجه ميشن!! البته همه نيروها در قواي نظامي از  سرباز تا سردار خودشون را سرباز ميهن ميدونن و همونطور كه روحانيون معزز در كليه مراتب و مقامات الوهي ميگن ما طلبه هستيم افسران ارشد و سرداران و اميران هم ميگن ما سربازيم!   

pr01.gif
pr02.gif
pr03.gif
pr04.gif 
pr05.gif

امروز رفتم پيش سرهنگ كه مثلاً ازش خواهش كنم سفارش كنه دژبانها به ورورد و خروجمون گير ندن. نا‌غافل گفت همه سربازها را بگو بيان تو دفترم. منم بدو بدو رفتم همه را خبر كردم: مهدي، اميرحسين، حميد، عمران، فرزاد را آوردم. اول مثل هميشه كلي نصيحت كرده بعدش ميگه از اين به بعد تو مسئول همه اينها هستي. هر روز ورود و خروجشون را چك ميكني. دفترچه مرخصيها را جمع ميكني مياري پيش خودم مرخصي بدم. وضعيت ظاهريشون را چك ميكني. موي بلند نداشته باشن. محاسن! با تيغ نزده باشن. لباسها تميز و مرتب باشه. اتيكتها خوانا باشه. نماز ظهر سر وقت شركت كنند. صبحگاه حاضر باشند. اونها كه ماشين تحويلشونه دختربازي نكنن! دوست دخترشون را سوار ماشين نظام نكنن!! (آخه كدوم خري مياد زيدش رو سوار ماشين فرم بكنه؟؟) تو ماشين نوار ترانه و راديوهاي بيگانه (يحتمل راديو فردا منظورش بود) گوش ندن. احترامات نظامي را كامل به جا بيارن. سيگار نكشن …………. بابا مصبت و شكر من چطور اين كارها را با اين همه مسئوليت سنگين كه همين الان رو دوشم دارم انجام بدم. اونم اين سربازها كه از نخاله‌ترين سربازهاي نظام هستن و هيچكس پسشون بر نمياد و مهمتر از همه خودم يادشون دادم چطور جيم بزنند!!!!!! تازه مثلاً بيام گزارش خرابكاريها و خلافكاريهاي اينها را بدم كه از فردا همه بگن «خ ا ي ه م ا ل». وقتي از دفتر رئيس اومديم بيرون همه اومدن دفترچه‌هاشون را ميدن به من ميگن برامون مرخصي بگير. منم به تك تكشون گير «ت خ م ي» دادم گفتم امروز همه لغو مرخصي!!

 خيلي وقت بود دنبال يك سرويس خوب وبلاگ بودم سرويسهاي پرشين‌بلاگ، بلاگر، بلاگفا، بلاگ اسكاي، زنده‌رود را باهاشون كار كرده بودم ولي هر كدوم يك عيبي داشتند. خلاصه به دلم نمي‌چسبيد. تا اينكه با وردپرس آشنا شدم و بعد از ساختن يك اكانت جديد يك دور كامل در قسمت مديريتش زدم و بسي حال كردم با امكاناتش.

  •  امكان خروجي گرفتن از آرشيو وبلاگ و مهمتر از اون نظرات كاربران!
  • امكان ذخيره مطالب و تعيين زمان پابليش شدن مطلب!!
  • امكان قراردادن عكس لابلاي مطالب بدون نياز به سايتهاي ديگه.
  • راحتي كاربران در نظرگذاشتن و همينطور امكان پاسخ دادن به اونها
  • امكان ساخت Page
  • امكان قراردادن پسورد روي كل وبلاگ يا هر كدام از پستها
  • امكان دسته‌بندي موضوعي و برچسب زدن به مطالب
  • امكان جستجو در محتواي وبلاگ
  • خبري از تبليغهاي عجق وجق در صفحه وبلاگ نيست.
  • درمجموع قالبهاش قشنگ بودن.

اما عيبهايي هم داره مثلاً

  • مجبوري از بين قالبهاي ورد پرس انتخاب كني.
  •  براي تنظيم CSS قالب بايد پول بدي!
  •  تقويم ميلادي

ولي درمجموع خوبيهاي وردپرس معايب اون را پوشش ميداد. براي همين تصميم گرفتم وردپرسي بشم. در مورد اسمش شروع كردم با همراه، همزبان، همدل ….. تا اينكه همسوار انتخاب شد و جالب اينكه ID همسوار در ياهو تا حالا ثبت نشده بود  و اين شد كه هم ايميل و هم وبلاگم يك اسم شدند.    

در اين چند سال بارها و بارها وبلاگ ساختم ولي هيچ بار از عبارت «سلام دوستان! اين نوشته براي تست است.» فراتر نرفت! حالا اصلاً نام آنها در خاطرم نيست و خيلي راحت از صحنه روزگار محو شده‌اند. مدتي است حس نوشتن دارم و علاقه به ثبت وقايع مهمه رهايم نمي‌كند. به همين دليل اينبار آمده‌ام كه بمانم و بنويسم و ثبت كنم آن اخبار رزوانه را و خودم را محك زنم با ترازوي دوستان يا منتقدان مجازيم. اين كودك 4 ساله عقب مانده را همراهي كنيد و نظر يادتان نرود. زير بغلتان را با هندوانه « وب خوبي داري به من هم سر بزن » پر مي‌كنم!