امروز رفتم پيش سرهنگ كه مثلاً ازش خواهش كنم سفارش كنه دژبانها به ورورد و خروجمون گير ندن. نا‌غافل گفت همه سربازها را بگو بيان تو دفترم. منم بدو بدو رفتم همه را خبر كردم: مهدي، اميرحسين، حميد، عمران، فرزاد را آوردم. اول مثل هميشه كلي نصيحت كرده بعدش ميگه از اين به بعد تو مسئول همه اينها هستي. هر روز ورود و خروجشون را چك ميكني. دفترچه مرخصيها را جمع ميكني مياري پيش خودم مرخصي بدم. وضعيت ظاهريشون را چك ميكني. موي بلند نداشته باشن. محاسن! با تيغ نزده باشن. لباسها تميز و مرتب باشه. اتيكتها خوانا باشه. نماز ظهر سر وقت شركت كنند. صبحگاه حاضر باشند. اونها كه ماشين تحويلشونه دختربازي نكنن! دوست دخترشون را سوار ماشين نظام نكنن!! (آخه كدوم خري مياد زيدش رو سوار ماشين فرم بكنه؟؟) تو ماشين نوار ترانه و راديوهاي بيگانه (يحتمل راديو فردا منظورش بود) گوش ندن. احترامات نظامي را كامل به جا بيارن. سيگار نكشن …………. بابا مصبت و شكر من چطور اين كارها را با اين همه مسئوليت سنگين كه همين الان رو دوشم دارم انجام بدم. اونم اين سربازها كه از نخاله‌ترين سربازهاي نظام هستن و هيچكس پسشون بر نمياد و مهمتر از همه خودم يادشون دادم چطور جيم بزنند!!!!!! تازه مثلاً بيام گزارش خرابكاريها و خلافكاريهاي اينها را بدم كه از فردا همه بگن «خ ا ي ه م ا ل». وقتي از دفتر رئيس اومديم بيرون همه اومدن دفترچه‌هاشون را ميدن به من ميگن برامون مرخصي بگير. منم به تك تكشون گير «ت خ م ي» دادم گفتم امروز همه لغو مرخصي!!