You are currently browsing the monthly archive for فوریه, 2008.

يك سال قبل در چنين شبي من به اتفاق يكي از دوستانم بر اثر يك بي تجربگي فاحش با درجه ستواني مسئوليت نگهباني پاركينگ را قبول كرديم و در سرماي طاقت فرساي پارسال تا صبح پست داديم. نميدونم اين جمله را بگم يا نه!؟ ولي خدائيش خيلي زود گذشت. با تمام سختيهاش. تصوير اون شب و صداي محمود سرباز برجك 2 را به وضوح مي‌بينم و مي‌شنوم كه به من مي‌گفت ناراحت نباش زود مي‌گذره. يادم هست ساعت 7 شب كه هوا تاريك بود و من و مجتبي كنار هم ايستاده بوديم و توي تاريكي ورود و خروج ماشينها را ثبت ميكرديم دژبان رينگ در آستانه سيزدهمين ماه خدمتش با ما صحبت مي‌كرد و ما دو تا با چه حسرتي به پايه خدمتي اون نگاه مي‌كرديم و رسيدن به اين مقدار از خدمت را دست نيافتني ميدونستيم. اون هم به ما دلداري ميداد.  

يك سال از آن شب گذشته. همچنان راه پيموده را كه مي‌بينم مانند چشم بر هم زدني بوده، پيش روي خود را كه مي‌نگرم دست نيافتني مي‌پندارمش.

 7_8612040260_l600.jpg

11_8612040260_l600.jpg

اين تصاوير روستاي كندا سوراي كردستان است. روستايشان گاز ندارد. آب لوله كشي ندارد. تفريح زمستانه كودكانش برف پارو كردن و برف بازي است.

1_8612040260_l600.jpg

ولي آنها ماهواره دارند. تكنولوژي گرانقيمت غربي چه ارزان و راحت از خارج مرزها در اختيار آنهاست ولي كمترين رفاه زندگي چه سخت به دستانشان ميرسد. دستان يخ زده دخترك را ببينيد كه چگونه ظرف پلاستيكي را بر دوش گرفته و روي سقف خانه‌شان ديش ماهواره نصب شده است.

14_8612040260_l600.jpg

آنها در مدرسه درس مي‌خوانند. در روستا كار مي‌كنند و درس سختي و مقاومت ميگيرند. از ماهواره چه مي‌آموزند؟

 17_8612040260_l600.jpg

منبع عكسها: فارس

امروز بعد از مدتها كرختي و بي حسي كه گريبانم را گرفته بود و ول كنم نبود دوباره مثل قبل ديوونه شدم و رفتم سراغ آرشيو آهنگهام و هدفون را چپوندم توي گوشم و صداش را در حد پاره كردن گوشهام بلند كردم و تا تونستم آهنگ گوش دادم. امشب هم ميشينم تا صبح فيلم ميبينم. ك\و\ن ل\ق سربازي و هر چه سرهنگ اونجاست. هر كاري دلشون مي‌خواد بكنن. من دوباره زده به سرم ميخوام بزنم زير همه چيز. ديگه حوصله پا چسبوندن و بله قربان چشم قربان ندارم. امروز هم با دعوا مرخصي گرفتم. فردا هم نميرم. پس فردا هم كه رفتم دوباره يك هفته مرخصي تشويقي كه طلبكارم ميگيرم. حالم از ريخت و قيافه همشون به هم ميخوره. مرده شور قايفه همشون را ببره كه اينقدر عوضي و قدر نشناس هستن. خرهاي عوضي نفهم.

 1-       اين سرهنگ ما خيلي به كلاس اهميت ميده و براي انتخاب هر چيزي دنبال با كلاس‌ترينهاست. امروز همايش داشتيم و استاندار و همه فرماندهان هم حضور داشتند رئيس من هم قرار بود سخنراني كنه. اين رئيس ما هر چند در كار مديريتي و عملياتي قوي و قاطعه ولي بنده خدا بيان نداره و بدتر از اون با هيكل خيلي بزرگي كه داره و هيبتي كه همه را ميگيره ولي زبونش لكنت داره و هر وقت استرس داشته باشه يا عصباني بشه زبونش بند مياد. حالا امروز مي‌خواست براي اون همه آدم كه اكثراً باهاش مشكل دارن و ادعاي خيلي از اونها گوش آسمون را كر كرده پشت تريبون سخنراني ميكرد. از ديروز من را كشته بود! كه پاورپوينت سخنراني من را آماده كن تا تصوير سخنراني من بيفته روي پرده و متن سخنرانيش را براش پرينت گرفتم و دادم دستش و چون لبه يكي دو تا ورقهاش كج مي‌شد مي‌گفت دوباره پرينت بگير بده دستم. اينبار ديگه ترفند « كاغذ نداريم » هم جواب نداد چون خودش شخصاً بلند شد و ساعت 4 بعد از ظهر كه هيچ كسي توي ستاد نيست رفت و يك بسته كاغذ گرفت و داد دستم. آقا اين با اين هيكل چهارشونه و قد بلندش و چهره زمختش و صداي محكم و قوي كه داره مثل بچه‌ها حرف ميزنه. مثلاً به تميز ميگه تميسسسس!!! عين بچه‌ها ميگه من به تميسسي خيلي اهميت ميدم!! وقتي اين كاغذها تميس نباشن من تمركزم را توي سخنراني اس دست ميدم!! بعد طبق معمول هميشه كه ميگه چي با كلاستره چي با كلاس نيست عينك زده ميگه ببين با عينك با كلاستره يا بدون عينك. بعد ميگه  تو خودت دانشگاه رفتي استادهاي دانشگاه  كاغذها را ميگيرن دستشون و وقتي از روش خوندن اون را پرتش ميكنن!!!!! اونطرف و كاغذ بعدي را بر ميدارن!!! منم تو دلم خنده‌ام گرفته در حد انفجار كه آخه مردك آدم با كلاس كه چيزي را پرت نميكنه (آخه يكي از عادات ديرينه ايشون پرت كردنه و عادت نداره چيزي را مثل آدم بده دستت دوست داره هر چيزي را پرت كنه) همايش ساعت 7 صبح شروع شد رئيس من ساعت 3 بعدازظهر سخنراني داشت 200 هزار بار اومده تو اتاقش سرش را شونه زده عطر و ادكلن زده رفته. جلوي آينه عينك زده و عينكش را برداشته فكر كنم وقتي من نبودم ژستهاي مختلف را هم امتحان كرده ببينه كدومش با كلاستره!! 

يك جك بود كه قبلاً ميگفتن طرف! ميخواست عكس بگيره هي ميرفت به خودش ادكلن ميزد (شنيده بوديد كه) به خدا با همين دو تا چشمهاي خودم ديدم از همين سرهنگم. يك بار ميخواست بره يك عكس دسته جمعي بگيره اومد توي اتاقش سرش را شونه زد يك شيشه ادكلن خالي كرد روي خودش!! بعد رفت جلوي دوربين واستاد.

 2-       امروز يك كمي ناخوش بودم سرما خورده بودم رفتم داروخانه دوا بگيرم حدود 5 دقيقه واستاده بودم كنار نسخه پيچه ملت ميومدن دائم ازش ترامادول ميخواستن. اين بابا هم هي جعبه ترامادول خالي ميكرد جلوي دستش و ميفروخت اونم بدون نسخه. ميگم فروش اينها بيشتره يا ادولت كلد ميگه قرص سرماخوردگي كه مياريم 2 روز روي دستمون ميمونه ولي اين ترامادول يك روزه تموم ميشه. 2 دقيقه نگذشته بود كه يك جوون ژوليده و كثيف اومد از قيافش پيدا بود كراكيه. قيافه سياه سوخته و روي دستها و صورتش يك لايه ضخيم كبره بسته بود و حالش خوب نبود. قسمت راست صورتش كه زمين گذاشته بود و خوابيده بود زخم بود. زخمهاي خيلي بدي هم بود ولي خون نميومد. اومده بود براي زخمهاش دارو بگيره وقتي واستاده بود ديدم با رفيقاش هم كه قيافه هاي تميزتري داشتن و من بهشون توجهي نكرده بودم داره سلام و عليك ميكنه خلاصه افتضاحي بود. خدا واقعاً بايد به همه رحم كنه.

روز جمعه با تعدادي از بچه‌هاي دانشگاه رفتيم اردو! تقريباً 2 سالي ميشه كه از تمام شدن دانشگاه ما ميگذره ولي هنوز پايه هستيم باهم ميريم گردش. آخه يك جورايي تازه بعد از دانشگاه ما هم پيك شديم و اين جمع شكل گرفت و دوزاريمون افتاد كه خصوصيات مشتركي داريم. برخلاف رسم ديرينه كه هميشه جايي به جز ابيانه نداشتيم و همه فصول اون را امتحان كرده بوديم اين بار دو سه تا از بچه‌ها برنامه ريختن كه بريم كوير! گروه 15 نفري ما هم كه تافته جدا بافته از ساير گروههاي دانشجويي دانشگاه ماست، طبق معمول ساز را مخالف كوك كرد و شروع كرديم به قر اومدن كه كوير خشك و برهوت چي داره؟ ول كن بابا و از اين حرفها. خلاصه اين شد كه 2 – 3 ساعتي كه تو راه بوديم تا برسيم به مقصد همش مسخره بازي درآورديم. وقتي رسيديدم به جاده خاكي و ديگه تقريباً كوير نمايان ميشد برادران ديني سوسول ما عين اين دخترها شروع كردن به عييشش و وييشش كه حالا پوستمون ميسوزه اينجا كجاست نكنه فكر كردين اينجا دبي ه و اين اتوبوس هم لندكروز. الانه كه توي شن گير كنيم و اتوبوس بتپه و حالا ما اينجا چه كار كنيم؟ نه آب هست نه جايي براي نشتن داريم (زيرانداز هم كه يادتون رفته بيارين) و خلاصه خيلي غر زدن. قسمت فاجعه مسئله وقتي بود كه اين برادران (ايضاً خواهران) ما در حيني كه مشغول مالوندن كرم ضد آفتاب بودن و يك ماسك به ضخامت 4 – 5 ميليمتر روي صورتشون ساخته شده بود و در حال كل گرفتن با دخترها بودن كه كرمتون ايرانيه و به درد نميخوره و دخترها ميگفتن كرم آردن بهتر از نوع خارجيشه ديدن اكيپ دوم كه پيشنهاد اومدن به كوير را داده بود كفش و جوراب را در آوردن و پاچه‌هاشون را تا زانو زدن بالا! و پابرهنه رفتن توي ماسه‌ها!! حالا از اونها اصرار كه اگه كفشتون را در نياريد بيچاره ميشيد و بايد حتماً پابرهنه بريم تو دل كوير و از اينها هم كه نخير اين كارها چيه ما ميخواهيم كفش بپوشيم خلاصه هنوز دو قدم پياده نرفته بودن كه تصميم گرفتن كفشها را در بيارن. خدايي هم حالي داشت براي خودش روي ماسه‌ها گرم بود ولي 5 سانتيمتر كه ماسه‌ها را كنار ميزدي يخخخ بود! دلت ميخواست خودت را زير اون ماسه‌ها مدفون كني. تپه‌هاي خيلي بزرگ از ماسه درست شده بودن كه از اونها بايد بالا ميرفتيم سحر هوارتا عكس ازمون گرفت در تيپهاي مختلف من هم زيرآبكي شيطنت ميكردم و جوري كه دخترها نبينن ماسه ميريختم تو ش\ر\ت پسرها!!!! بيچاره احسان تا وقتي كه ميخواستيم از هم خداحافظي كنيم فحش ميداد! قسمت قشنگ ماجرا پايين اومدن از اون تپه بود. هر چقدر بالا رفتنش سخت و نفس گير بود پايين اومدنش حال ميداد. چون ماسه‌ها نرم بودن و از سراشيبي خيلي تندي كه داشت ميتونستي به دو پايين بيايي و هيچ اتفاق ناگواري هم برات نيفته. اگه هم ميخوردي زمين مثل اين بود كه روي دشك خوابت زمين خورده باشي.

تو راه كم كم با اون اكيپ كنتاكت پيدا كرده بوديم و يك جورايي جدا بوديم و چون ما ناهار دنبال خودمون نياورده بوديم اومديم داخل اتوبوس مشغول شديم و اون اكيپ بالاي همون تپه ناهار خوردند. بعد كه پايين اومدن از قيافه‌هاشون معلوم بود كه بععلهه! برادران و خواهران ما ش.ر.ابا ط.ه.و.ر.ا سركشيده بودن و زيادي شنگول بودن و كارهاي محيرالعقولي ازشون سر ميزد و كله همديگه را توي ماسه فرو ميكردن و توي دهن هم شن ميريختن. در همون حين س\ر\ب\ا\ز\ا\ن گ\م\ن\ا\م خبر داده بودن كه در اين بيابون يك عده جوان گمراه و منحرف بصورت گله‌اي مشغول قايم باشك هستن و تشريف بيارين همشون را بگيرين و ببريد. ما هم داخل اتوبوس اولش نديديم چه خبره ولي يك هو متوجه شدم كه آقاي پليس داره با همون عزيزان مست و مشنگ حرف ميزنه وقتي پياده شدم ديدم دوستان عزيز نهايت شر و بر را دارن تحويل آقاي پليس ميدن.

من سريع رفتم يكي از سربازها را كشيدم كنار و آمار رئيس پاسگاه را ازش گرفتم ببينم پولي هست يا نه. كه الحمدلله آقاي پليس به هيچ وجه اهل رشاء و ارتشاء! نبودن كاري نداريم كه چي شد و چي گذشت ولي آخرش نفهميدم چطور آقاي پليس حاليش نشد كه آقايون در حالت عادي نيستن و بعد از كلي كشمكش با يك صلوات ولمون كرد بريم. ولي تو راه برگشت از كول اون اكيپ پايين نيومديم چون واقعاً كارشون زشت بود و نبايد توي يك جمع كه همه اهلش نيستن اين كار را ميكردن. در مجموع اردوي خيلي خوبي بود خيلي رقصيديم و سر و صدا كرديم و خوش گذشت.  

پ.ن:

امروز يكي از دوستام تعريف ميكرد اوايل انقلاب كميته يكي از اهالي فريدونشهر (كه اهل گرجستان هستن و در زمان شاه عباس صفوي به اين منطقه كوچانده شدن و هنوز زبانشون را حفظ كردن و با اونكه در ظاهر مسلمان شده‌اند ولي هنوز آداب خودشون را دارن) را با يك 4 ليتري ميگيره. بهش ميگن اين چيه؟ مرد با لهجه غليظ ارمني مبگه عاراقه! (عرق) مي خواستن ببرنش كه ميگه من ارمنيم. اونها هم كه داشتن راضي ميشدن ميخواستن ازش تعهد بگيرن كه ديگه تو ملأ عام استفاده نكنه ميپرسن اسمت چيه؟ ميگه عبدالله!! خلاصه كتك مفصلي ميخوره به خاطر اسمش.

دلم گرفته دوباره حس كردم اون حسي را كه مدتي بود تجربه ش نكرده بودم. حس علاقه و دوست داشتن. عاشق نشدم هنوز ولي يكي را ديدم كه ازش خوشم اومده. دلم مي‌خواد باهاش آشنا بشم. يكي نيست به ما بگه چرا در رابطه يك دختر با يك پسر بايد حتماً پاي محبت و عشق پيش بياد. چرا هميشه جنس اين دوست داشتن بايد يك عشق از نوع برآورده كردن مهر و محبت دوطرفه باشه؟ مثلاً من به كارهاي هنري علاقه دارم. ولي شرايط به شكلي بوده كه نشده بصورت حرفه‌اي تو اين زمينه‌ها كار كنم. از اين كه دوستاي هنري داشته باشم خيلي لذت ميبرم. حالا من با يك دختر آشنا شدم كه هم از شخصيتش خوشم اومده و هم كار هنري ميكنه هم خوش تيپه! (خدايي آدم وقتي يك دوست از جنس خودش هم مي‌خواد انتخاب كنه همين فاكتورها را در نظر نميگيره؟) حالا تكليف من چيه؟ اگه بخوام باهاش دوست بشم 10000 تا مشكل پيش رو دارم. اول از همه جامعه ما اين طور القا كرده كه دوستي دختر و پسر منجر به يك رابطه عميق عشقي بايد بشه پس جيزه. دوم اون دختره طبق القائات جامعه به من اصلاً رو نميده چون فكر ميكنه من ميخوام ازش سوء استفاده كنم. سوم خود من كه طبق القائات جامعه و پيشينه ذهني غيرقابل اصلاحم با اونكه دلم ميخواد مثل يك پسر با دختره دوستي كنم (منظورم يك رابطه سالم و بي دغدغه اجتماعي انسانوار بين دو جنس مخالف هستش) ولي اخلاق گند خودم را ميشناسم و اگه چند بار باهاش برم بيام ديگه به طور كلي عاشقش ميشم. حالا بيا و درستش كن …. مشكل از كجاست؟ بايد بفهميم چطور اين مشكل را حل كنيم؟

+ چند سال پيش تو يك شركتي كار ميكردم كه مديرعاملش از اون آدمهاي حزبل (ح ز ب ا ل ه ي ) بود و زياد ادعاي مسلمونيش ميشد. يك بار يك نفر زنگ زد به شركت و سراغ اون و شريكش را گرفت. آقاي مديرعامل هم به طرف بدهكار بود و دلش نمي خواست با طلبكارش هم كلام بشه. به منشي گفت: بگو نيستش. بعد بلافاصله تا ديد حرفش دروغ ميشه گفت نه نه نگو! و در حاليكه به سمت در ميرفت گفت بذار من برم بيرون بعدش بگو نيستش!! 

+ چندي قبل اعلام كرده بودن يك دقيقه تنفس در هواي تهران برابره با كشيدن 5 نخ سيگار! طرف ميگفت اينقدر نگيد سيگار نكش. 5 تا سيگار ميكشم درعوضش يك دقيقه نفسم رو حبس ميكنم!! ياد دوران دبيرستان افتادم كه نقل حديثي بين بچه‌ها خيلي باب بود. معلم ديني ميگفت اثر دروغ هفتاد مرتبه از « ز ن ا » بيشتره! و بچه‌ها ميگفتن يك بار دروغ نميگيم عوضش هفتاد بار …..

ديشب رفته بودم ديدن يكي از دوستام كه فروشگاه خيلي معروفي داره و اجناس خيلي گروني هم ميفروشه و طبيعتاً آدمهاي خاصي ميان اونجا. نشسته بودم پشت ميز و داشتيم در مورد موضوعي صحبت ميكرديم چند نفر مشتري هم نشسته بودن كه داشتن با فروشنده‌هاي ديگه صحبت ميكردن. در همين حال يكي از بچه‌هاي چس ماه زنگ زده ميگه اسمش را نوشتن براي طرح ويژه كلاتنري (بعدازظهرها بعد از پادگان بايد برن به كلانتري و در سطح شهر پاس بدهند) و نميدونست چه كار كنه؟ بهش گفته بودن بايد روز جمعه -كه همه جا تعطيله- بره خودش را به پادگان معرفي كنه و بعد از اونجا بره كلانتري! حالا مكالمه ما را تصور كنيد در حاليكه چندتا آدم باكلاس با درجه تبرج خيلي بالا نشستن و از همه جا بيخبر بصورت يك طرفه دارن صداي منو ميشنون:

 

-          ميگه اسمم را نوشتن براي كلانتري گفتن فردا (جمعه) بيا خودت را معرفي كن تا از اينجا با اتوبوس ببريمت. به نظرت برم پادگان؟ يا تلفن بزنم به دژباني كه اين همه راه نروم تا پادگان؟

 

-          ميگم نه فردا يكسره برو خودت را به كلانتري معرفي كن.

 

يك مرتبه به خودم اومدم كه كجا هستم و ديدم همه تقريباً ساكت شدن و دارن نگاههاي عجيبي ميكنن. لابد بنده‌خداها فكر كرده بودن اون طرف خط يك قاتل داره از من ميپرسه برم خودم را معرفي كنم يا نه؟؟!!!

پ.نچس ماه: به سربازي كه پايه خدمتي او اندك باشد اندك پايه يا اصطلاحاً چس ماه گويند.