You are currently browsing the daily archive for فوریه 1st, 2008.
+ چند سال پيش تو يك شركتي كار ميكردم كه مديرعاملش از اون آدمهاي حزبل (ح ز ب ا ل ه ي ) بود و زياد ادعاي مسلمونيش ميشد. يك بار يك نفر زنگ زد به شركت و سراغ اون و شريكش را گرفت. آقاي مديرعامل هم به طرف بدهكار بود و دلش نمي خواست با طلبكارش هم كلام بشه. به منشي گفت: بگو نيستش. بعد بلافاصله تا ديد حرفش دروغ ميشه گفت نه نه نگو! و در حاليكه به سمت در ميرفت گفت بذار من برم بيرون بعدش بگو نيستش!!
+ چندي قبل اعلام كرده بودن يك دقيقه تنفس در هواي تهران برابره با كشيدن 5 نخ سيگار! طرف ميگفت اينقدر نگيد سيگار نكش. 5 تا سيگار ميكشم درعوضش يك دقيقه نفسم رو حبس ميكنم!! ياد دوران دبيرستان افتادم كه نقل حديثي بين بچهها خيلي باب بود. معلم ديني ميگفت اثر دروغ هفتاد مرتبه از « ز ن ا » بيشتره! و بچهها ميگفتن يك بار دروغ نميگيم عوضش هفتاد بار …..
ديشب رفته بودم ديدن يكي از دوستام كه فروشگاه خيلي معروفي داره و اجناس خيلي گروني هم ميفروشه و طبيعتاً آدمهاي خاصي ميان اونجا. نشسته بودم پشت ميز و داشتيم در مورد موضوعي صحبت ميكرديم چند نفر مشتري هم نشسته بودن كه داشتن با فروشندههاي ديگه صحبت ميكردن. در همين حال يكي از بچههاي چس ماه زنگ زده ميگه اسمش را نوشتن براي طرح ويژه كلاتنري (بعدازظهرها بعد از پادگان بايد برن به كلانتري و در سطح شهر پاس بدهند) و نميدونست چه كار كنه؟ بهش گفته بودن بايد روز جمعه -كه همه جا تعطيله- بره خودش را به پادگان معرفي كنه و بعد از اونجا بره كلانتري! حالا مكالمه ما را تصور كنيد در حاليكه چندتا آدم باكلاس با درجه تبرج خيلي بالا نشستن و از همه جا بيخبر بصورت يك طرفه دارن صداي منو ميشنون:
- ميگه اسمم را نوشتن براي كلانتري گفتن فردا (جمعه) بيا خودت را معرفي كن تا از اينجا با اتوبوس ببريمت. به نظرت برم پادگان؟ يا تلفن بزنم به دژباني كه اين همه راه نروم تا پادگان؟
- ميگم نه فردا يكسره برو خودت را به كلانتري معرفي كن.
يك مرتبه به خودم اومدم كه كجا هستم و ديدم همه تقريباً ساكت شدن و دارن نگاههاي عجيبي ميكنن. لابد بندهخداها فكر كرده بودن اون طرف خط يك قاتل داره از من ميپرسه برم خودم را معرفي كنم يا نه؟؟!!!
پ.نچس ماه: به سربازي كه پايه خدمتي او اندك باشد اندك پايه يا اصطلاحاً چس ماه گويند.
