يك سال قبل در چنين شبي من به اتفاق يكي از دوستانم بر اثر يك بي تجربگي فاحش با درجه ستواني مسئوليت نگهباني پاركينگ را قبول كرديم و در سرماي طاقت فرساي پارسال تا صبح پست داديم. نميدونم اين جمله را بگم يا نه!؟ ولي خدائيش خيلي زود گذشت. با تمام سختيهاش. تصوير اون شب و صداي محمود سرباز برجك 2 را به وضوح مي‌بينم و مي‌شنوم كه به من مي‌گفت ناراحت نباش زود مي‌گذره. يادم هست ساعت 7 شب كه هوا تاريك بود و من و مجتبي كنار هم ايستاده بوديم و توي تاريكي ورود و خروج ماشينها را ثبت ميكرديم دژبان رينگ در آستانه سيزدهمين ماه خدمتش با ما صحبت مي‌كرد و ما دو تا با چه حسرتي به پايه خدمتي اون نگاه مي‌كرديم و رسيدن به اين مقدار از خدمت را دست نيافتني ميدونستيم. اون هم به ما دلداري ميداد.  

يك سال از آن شب گذشته. همچنان راه پيموده را كه مي‌بينم مانند چشم بر هم زدني بوده، پيش روي خود را كه مي‌نگرم دست نيافتني مي‌پندارمش.