You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2008.

اعدام در انظار عمومي

 

همگي توي كارتونها، فيلمها و ساير رسانه‌ها هيبت يك جلاد را ديديم. آدمهاي قوي هيكل با سينه ستبر كه اصولاً بالاپوش ندارند، دستشون يك گرز يا شمشير گرفتن و سرشون را براي اينكه شناسائي نشن پوشوندن. اولين بار ظاهر واقعي يك جلاد را تو نمايشگاه هفته نيروي انتظامي ديدم كه براي نمايش به اصطلاح اقتدار ناجا تصاوير زيادي از اعدام و شلاق توسط مأمورين انتظامي را در نمايشگاه قرار داده بودند. مردان سياه‌پوش زمخت كه با نيروي هر چه تمامتر به متهم شلاق مي‌زدن يا در انظار عمومي طناب را به گردن اعدامي مي‌انداختن و بعد از دار زدن اعدام شونده دستاشون را به نشانه پيروزي مشت كرده و بالا مي‌بردن. با اين احوال تا حالا يك جلاد را از نزديك نديده بودم. يك جلاد با سابقه  26 ساله كه حداقل 20 سال از اون سالها را به شغل جلادي مشغول بوده.

چند روز قبل مردي اومد داخل اتاق تقريباً 50 ساله با موهاي رنگ شده سياه كلاغي. سبيل مشكي و ريشهاي تراشيده. جثه نحيف و لاغر، قدي حدود 172 سانتيمتر. از ظاهر و طرز صحبت كردنش معلوم بود كه معتاده، سفيدي چشماش به زردي ميزد و گود رفته و دور چشمها سياه. صداي قوي و پر طنيني نداشت ولي خيلي بلند بلند حرف مي‌زد. از وقتي وارد اتاق شد تا وقتي كه مي‌خواست بره يك سره حرف زد و زبون ريخت. دائم در حال پاچه‌خاري افسرهاي ارشد داخل اتاق بود. درخواست بازنشستگي داده بود و پيگير كارهاش بود. رئيسم ازش پرسيد خوب اعدامي جديد چي داشتي؟ مثل راديو شروع كرد گزارش دادن. اول مي‌گفت يك نفر را به جرم تجاوز به عنف به يك پسر بچه اعدام كرده بوده. اينطور كه تعريف مي‌كرد. پاهاي پسربچه پر خون بوده و وضعيت خيلي اسف باري داشته. بالاي دار بهش گفته بود «بچه مردم و م.ي.ك.و.ن.ي! حالا نوبت ماست.»

نفر بعدي يك قاچاقچي مواد مخدر بود كه به قول خودش خيلي وقت بوده كه به خاطر مواد كسي را اعدام نكرده بودند. با افتخار تعريف مي‌كرد: « همش سراغ 4 تا بچه‌اش و ميگرفت و باورش نميشد بچه‌هاش دارن يتيم ميشن. پدر سوخته را هرچه مي‌خواستم طناف دار را بندازم گردنش سرش را بالا مي‌گرفت و سرتق بازي در مي‌آورد. من هم انداختم زير فكش و محكمش كردم و كشيدمش بالا!» نحوه جون كندن متهم را كه با چه شور و شوقي تعريف مي‌كرد بازگو نمي‌كنم. يكي از بچه‌ها بهش گفت خاطراتت را بنويس و چاپ كن. جواب داد كه قصد دارم اين كار را بكنم و از همه اعدامي‌ها خاطره دارم. ازش پرسيدم شبها خوابت مي‌بره؟ گفت خدا به زن و بچم رحم كرد كه بازنشست شدم داشتم ديوونه مي‌شدم! رئيس بهش گفت چقدر بهت ميدن براي هر اعدامي؟ گفت: «بايد براي هر اعدامي 15 تا 20 بدن ولي به خدا تا حالا يك قرون بهم ندادن!». كارش كه تموم شد و رفت يكي از سرگردها تعريف مي‌كرد كه چندين سال قبل وقتي يك نفر را براي شلاق زدن مي‌آوردن همين آقاي جلاد لحظه شماري مي‌كرده براي اجراي حكم.

 

پ.ن 1: پيش از نمايشگاه ناجا در تابستان گذشته يكي از سرهنگها خيلي جدي دنبال تدارك نمايشگاه بود. ازم پرسيد قبلاً رفتي به نمايشگاه ناجا؟ گفتم بله. گفت: چطور بود؟ (منظورش اين بود كه از لحاظ كيفيت اجرا مناسب مردم و خانواده‌ها بود؟) جواب دادم: چندين سال پيش رفتم نمايشگاه ولي حس خيلي بدي داشتم. دائماً فيلمها و عكسهاي اعدام و شلاق پخش مي‌كردن. اونها مي‌خوان نشون بدهند كه پليس چقدر اقتدار داره! ولي به نظر من حس رعب و وحشت را در دل ايجاد مي‌كنه.

 

پ‌ن 2: دبستان كه بودم تفريح يك سري از هم كلاسيهام اين بود كه به همراه خانواده ساعت 5 صبح برن ميدون مركزي شهر و مراسم پر افتخار! اعدام اشرار را مشاهده كنند. يادمه كه با چه اشتياقي براي هم از صحنه‌هاي جون كندن تعريف مي‌كردن و يا بريدن انگشتان دست سارق با گيوتين! صحنه قرباني كردن گوسفند كه حتماً چيز مهمي نيست!! كودكاني كه با اين رويه بزرگ شوند چگونه جامعه‌اي را خواهند ساخت؟

يكي از مشكلات اساسي مردم ما اينه كه تا اونجايي كه مي‌تونند انرژي منفي به آدم منتقل ميكنن. هرچقدر بتونند سعي مي‌كنند حالگيري كنند. عادت ندارند وقتي يك نفر موفق شده موفقيتش را تبريك بگن. سعي نمي‌كنند روحيه به طرف مقابل بدهند. تو دوران نوجواني به اقتضاي سنم خيال مي‌كردم در كانون توجهات هستم و حركات و سكنات من براي افراد مهمه. هر كاري ميكنم لزومآً همه اون كار را مي‌بينند. در بيشتر مواقع رفتارهاي نااميدكننده مردم و حتي دوستام منو دلسرد مي‌كرد. يكي از نااميد كننده‌ترين مسائل برام اولين روز واحدگيري در دانشگاه بود. من دانشگاه آزاد قبول شده بودم و كلاً دل خوشي نداشتم. دانشگاهي هم كه قبول شدم خيلي بي در و پيكر بود و (متأسفانه هنوز هم هست) تعداد دانشجوها خيلي زياد، امكانات دانشگاه خيلي محدود و به اندازه يك سوم ظرفيت دانشجوها امكانات داشت. اولين روزي كه رفته بودم انتخاب واحد كنم با حجم خيلي زياد دانشجوها برخورد كردم. يك دانشكده فني بود با حدود 7000 دانشجو، دو تا سايت رايانه داشت براي ثبت نام. يك سايت مال دخترها و يك سايت هم براي پسرها. هر سايت 7 يا 8 كامپيوتر بيشتر نداشت. پشت هر كامپيوتر كمتر از 50 يا 60 نفر پيدا نمي‌كردي. حالا فكر كنيد يك نفر از همه جا بي‌خبر و ناآشنا به محيط هيچ آدم خداشناس و خدانشناسي هم نيست كه بهت كمك كنه. اصلاً كسي حاضر نيست گوش به حرفت بده. از دانشجوهاي سال بالايي مي‌پرسيدم مي‌گفتن ديوونه‌ايد كه اومدين دانشگاه! ببينيد چه خبره! همش همين افتضاحه. فقط پول ازتون ميگيرن. سرويس نميدن وغيره. در آخرين مرحله از انتخاب واحد از يكي از كارمندهاي دانشگاه سؤالي داشتم كه به جاي اينكه جوابم را بده با حالتي نااميدانه و قيافه‌اي از روي ترحم گفت: اشتباه كردي اومدي دانشگاه. به هيچ دردي نميخوره. اين همه پول ميدي آخرش كه چي؟ مي‌خواهي ليسانس بگيري بعدش نه استخدام ميشي نه كار برات هست. رشته‌ات چيه؟ سخت‌افزار! داخل ايران اصلاً به درد نميخوره. ترم اول دانشگاه تقريباً تمام استادها اين حرفها را تكرار مي‌كردن كه گندترين و به درد نخورترين كار زندگيتون اين بوده كه اومدين دانشگاه! شايد تو بعضي مقاطع اين حرفها دلسردم مي‌كرد ولي به مرور با تجاربي كه به دست آوردم فهميدم كه با اراده خودم مي‌تونم تمام شرايط را به نفع خودم تغيير بدم.

قبل از اين كه بيام سربازي اين حرفها براي سربازي هم وجود داشت كه عمرت تلف ميشه. خيلي‌ها بودن كه كشته شدن. خيلي‌ها معتاد شدن. خيلي‌ها فلان شدن. بهمان شدن. ولي گوش نكردم به اين حرفها. خيلي هم بد نبود. شايد يك كمي من را از برنامه‌هام و زندگي عادي خودم عقب انداخت ولي فاجعه هم نبود. خيلي چيزها را ياد گرفتم، ديدم و تجربه كردم كه ممكنه براي خيلي‌ها پيش نياد و براي خودم هم ديگه تا آخر عمر پيش نخواهد اومد. الان كه سربازم؛ مواقعي كه توي تاكسي يا اتوبوس با لباس فرم نشستم، بيشتر اوقات افراد سر حرف را باز ميكنن. اوايل كه دون پايه بودم! (بخونيد چس ماه) مي‌پرسيدن خوب چند ماه خدمت هستي؟ مي‌گفتم مثلاً 4 ماه يا 5 ماه. طرف پوزخند ميزد. منم مي‌گفتم: «به ت.خ.م.م. بخند تا جونت بالا بياد.» حالا كه پايه بالا شدم همه تا اول مي‌بينن مثلاً 16 ماه خدمت هستم ميگن خوب پس ديگه تو سرازيريه! با همون پوزخند ادامه ميدن «جناب سروان به جمع بيكارها خوش اومدي!» من هم كه خوشبختانه از سال اول دانشگاه كار خوبي داشتم و در حين سربازي با اين همه مشغله تا حدودي كارم را ادامه داده‌ام با آرامش مي‌گم من قبلاً هم كار مي‌كردم و از كارم خيلي راضي هستم. در اين لحظه است كه مي‌بينم چقدر اين طرز فكر و چقدر اين جور آدمها ضعيف هستن. چون قيافه ضايع شده اونها با شنيدن اين جواب من خيلي ديدنيه.

يكي از درسهاي بزرگي كه من توي سربازي گرفتم اين بود كه به هيچ وجه كاري به حرفهاي ديگران نداشته باشم و فقط به هدف خودم فكر كنم و كار خودم را پيش ببرم.