يكي از مشكلات اساسي مردم ما اينه كه تا اونجايي كه ميتونند انرژي منفي به آدم منتقل ميكنن. هرچقدر بتونند سعي ميكنند حالگيري كنند. عادت ندارند وقتي يك نفر موفق شده موفقيتش را تبريك بگن. سعي نميكنند روحيه به طرف مقابل بدهند. تو دوران نوجواني به اقتضاي سنم خيال ميكردم در كانون توجهات هستم و حركات و سكنات من براي افراد مهمه. هر كاري ميكنم لزومآً همه اون كار را ميبينند. در بيشتر مواقع رفتارهاي نااميدكننده مردم و حتي دوستام منو دلسرد ميكرد. يكي از نااميد كنندهترين مسائل برام اولين روز واحدگيري در دانشگاه بود. من دانشگاه آزاد قبول شده بودم و كلاً دل خوشي نداشتم. دانشگاهي هم كه قبول شدم خيلي بي در و پيكر بود و (متأسفانه هنوز هم هست) تعداد دانشجوها خيلي زياد، امكانات دانشگاه خيلي محدود و به اندازه يك سوم ظرفيت دانشجوها امكانات داشت. اولين روزي كه رفته بودم انتخاب واحد كنم با حجم خيلي زياد دانشجوها برخورد كردم. يك دانشكده فني بود با حدود 7000 دانشجو، دو تا سايت رايانه داشت براي ثبت نام. يك سايت مال دخترها و يك سايت هم براي پسرها. هر سايت 7 يا 8 كامپيوتر بيشتر نداشت. پشت هر كامپيوتر كمتر از 50 يا 60 نفر پيدا نميكردي. حالا فكر كنيد يك نفر از همه جا بيخبر و ناآشنا به محيط هيچ آدم خداشناس و خدانشناسي هم نيست كه بهت كمك كنه. اصلاً كسي حاضر نيست گوش به حرفت بده. از دانشجوهاي سال بالايي ميپرسيدم ميگفتن ديوونهايد كه اومدين دانشگاه! ببينيد چه خبره! همش همين افتضاحه. فقط پول ازتون ميگيرن. سرويس نميدن وغيره. در آخرين مرحله از انتخاب واحد از يكي از كارمندهاي دانشگاه سؤالي داشتم كه به جاي اينكه جوابم را بده با حالتي نااميدانه و قيافهاي از روي ترحم گفت: اشتباه كردي اومدي دانشگاه. به هيچ دردي نميخوره. اين همه پول ميدي آخرش كه چي؟ ميخواهي ليسانس بگيري بعدش نه استخدام ميشي نه كار برات هست. رشتهات چيه؟ سختافزار! داخل ايران اصلاً به درد نميخوره. ترم اول دانشگاه تقريباً تمام استادها اين حرفها را تكرار ميكردن كه گندترين و به درد نخورترين كار زندگيتون اين بوده كه اومدين دانشگاه! شايد تو بعضي مقاطع اين حرفها دلسردم ميكرد ولي به مرور با تجاربي كه به دست آوردم فهميدم كه با اراده خودم ميتونم تمام شرايط را به نفع خودم تغيير بدم.
قبل از اين كه بيام سربازي اين حرفها براي سربازي هم وجود داشت كه عمرت تلف ميشه. خيليها بودن كه كشته شدن. خيليها معتاد شدن. خيليها فلان شدن. بهمان شدن. ولي گوش نكردم به اين حرفها. خيلي هم بد نبود. شايد يك كمي من را از برنامههام و زندگي عادي خودم عقب انداخت ولي فاجعه هم نبود. خيلي چيزها را ياد گرفتم، ديدم و تجربه كردم كه ممكنه براي خيليها پيش نياد و براي خودم هم ديگه تا آخر عمر پيش نخواهد اومد. الان كه سربازم؛ مواقعي كه توي تاكسي يا اتوبوس با لباس فرم نشستم، بيشتر اوقات افراد سر حرف را باز ميكنن. اوايل كه دون پايه بودم! (بخونيد چس ماه) ميپرسيدن خوب چند ماه خدمت هستي؟ ميگفتم مثلاً 4 ماه يا 5 ماه. طرف پوزخند ميزد. منم ميگفتم: «به ت.خ.م.م. بخند تا جونت بالا بياد.» حالا كه پايه بالا شدم همه تا اول ميبينن مثلاً 16 ماه خدمت هستم ميگن خوب پس ديگه تو سرازيريه! با همون پوزخند ادامه ميدن «جناب سروان به جمع بيكارها خوش اومدي!» من هم كه خوشبختانه از سال اول دانشگاه كار خوبي داشتم و در حين سربازي با اين همه مشغله تا حدودي كارم را ادامه دادهام با آرامش ميگم من قبلاً هم كار ميكردم و از كارم خيلي راضي هستم. در اين لحظه است كه ميبينم چقدر اين طرز فكر و چقدر اين جور آدمها ضعيف هستن. چون قيافه ضايع شده اونها با شنيدن اين جواب من خيلي ديدنيه.
يكي از درسهاي بزرگي كه من توي سربازي گرفتم اين بود كه به هيچ وجه كاري به حرفهاي ديگران نداشته باشم و فقط به هدف خودم فكر كنم و كار خودم را پيش ببرم.

2 comments
Comments feed for this article
می 16, 2008 روی 7:12 ق.ظ
ali ghaemi
بالاخره این پرزیدنت باعث رونق در یک کسب و کار شد اونهم چه کسب و کاری
می 16, 2008 روی 7:44 ق.ظ
شیخ الشیوخ
درست در اینجا و در این مکان بابت گشوده شدن قهوه خانه ها از رییس جمهور مردمی و نورانی ! و غیب بین محمود احمدی نژاد کمال تشکر و امتنان را داریم .
جمعی از دودیان محححتاد