You are currently browsing the monthly archive for می, 2008.

تصوير تقدير از امدي نژاد به خاطر ابلاغ مجاز شدن قليان در قهوهخانه هاي داراي پروانه اشتغال

اين استند را تو يكي از قهوه‌خانه‌هاي سنتي ديدم. تصوير پيرمرد شيره‌اي صاحب چاي‌خانه، جوونهاي بازو كلفت نشسته بر تخت، ساقيهايي كه با خوشحالي راضي از ادامه كارشون هستند در كنار اين استند خيلي مضحك بود. در دوره بعدي رياست جمهوري حتماً اتحاديه قهوه‌خانه‌داران سنتي ايران از طرفداران پر و پا قرص پرزيدنت خواهند بود.

نكته‌اي كه در مورد اين تصوير وجود داره كپي پيست تمام و كمال متن خبر مجاز شدن ارائه قليان در قهوه‌خانه‌هاست بطوري كه طراح استند حتي تگهاي خبر « داخلي، سياسي، اجتماعي، وزارت كشور، ابلاغيه، قليان » را حذف نكرده ولي در متن خبر تا اونجايي كه به نفعش بوده را نوشته و بقيه سانسور شده‌. خطوطي كه با رنگ سبز-آبي مشخصه از متن خبري موجود در اين استند حذف شده: ( متن خبر در ايرنا )

30 دي روز تولد دوباره اتحاديه قهوه‌خانه داران ايران

چو ايران نباشد تن من مباد

رياست جمهوري محبوب و مردمي

دكتر محمود احمدي‌نژاد

متشكريم متشكريم

ارائه قليان در قهوه‌خانه‌هاي داراي پروانه اشتغال مجاز شد

تهران، خبرگزاري جمهوري اسلامي 06/12/86

داخلي، سياسي، اجتماعي، وزارت كشور، ابلاغيه، قليان

وزيركشور در ابلاغيه‌اي به فرمانده نيروي انتظامي و استانداران سراسر كشور ارائه قليان به مشتريان قهوه‌خانه‌هاي داراي پرونه اشتغال را مجاز اعلام كرد. اما تأكيد كرده كه استفاده از توتونهاي اسانس‌دار ممنوع است.

به گزارش روز دوشنبه ايرنا به نقل از پايگاه اطلاع‌رساني وزارت كشور، حجت‌الاسلام والمسلمين (مصطفي پورمحمدي) در ابلاغيه‌اي كه امروز خطاب به سردار سرتيپ پاسدار احمدي مقدم فرمانده ناجا و استانداران سراسر كشور صادر شد تصريح كرد: قهوه‌خانه‌هاي داراي پروانه اشتغال، مجاز به ارائه قليان به مشتريان خود مي‌باشند.

وزير كشور در اين ابلاغيه همچنين با اشاره به اعلام نظر وزارت بهداشت، درمان‌و آموزش پزشكي مبني بر خطرات شديد بهداشتي توتون‌هاي اسانس‌دار (معروف به ميوه‌اي) تاكيد كرد: استفاده از اين گونه قليان‌ها و توتون‌هاي اسانس‌دار در قهوه‌خانه‌ها ممنوع و از ارائه آنها جلوگيري شود.

اعضاي اتحاديه و كارگران زحمت‌كش قهوه‌خانه داران سنتي ايران

ابونتو

يكي از دوستان چندين ماه قبل يك CD نصب سيستم عامل لينوكس اوبونتو (ubuntu) را بهم داده بود. چندين بار تصميم داشتم نصبش كنم ولي چون از اطلاعات هارد ديسك پشتيبان نگرفته بودم بي خيال شدم. حالا تو اين چند روز ايام مرخصي عزمم رو جذم كردم! يكي از درايوها را خالي كردم با پارتيشن مجيك به دو تا درايو تقسيمش كردم. يكي با فرمت NTFS و ديگري با فرمت Linux Ext2. كامپيوتر را restart كردم. CD نصبش bootable هست. وقتي گزينه start or install ubuntu  را انتخاب مي‌كني بيچاره هي زور ميزنه آخرش چند تا error كشكي ميده بعدش يك صفحه بالا مياد كه تمام حروفش مربع مربع است. خلاصه جونم براتون بگه چند بار try كردم نشد. فعلن هم حوصله كل گرفتن باهاش را ندارم. ضمن اينكه ورژنش 7.10 هستش. چند روز قبل ورژن 8.04 اومد. پس با همون XP خودمون سر مي‌كنيم تا ببينيم چي ميشه!

عكس تزئيني است.

 

 پنج شنبه شب گذشته مرضيه باباعباسي عضو تيم بانوان قايقراني (دراگون بوت) استان لرستان به دليل سهل‌انگاری در تشخیص اولیه بیماری توسط درمانگاه مجموعه آزادي، نداشتن امکانات لازم درمانگاه «كيميا» و به دلیل به موقع حضور نیافتن در محل و سهل انگاری در خصوص رسیدگی به بیمار توسط اورژانس تهران در اثر ايست قلبي جان باخت. (منبع خبر) طبق روايتي كه شده درمانگاه كيميا و همچنين اورژانس تهران هر دو تجهيزات لازم را در اختيار نداشتند و علاوه بر اون اورژانس تهران با تأخير زياد در صحنه حاضر شده و كار از كار گذشته بوده.

نوروز سال قبل به عنوان نيروي كمكي به يكي از پليس راه‌هاي مهم كشور اعزام شده بودم. اوايل خدمتم بود و اصلاً نمي دونستم چي به چي هست؟ براي اينكه افسر بوديم، فرمانده پليس راه خيلي خوشحال بود. چون حدود 7 – 8 تا ماشين توي پاركينگ خوابيده بود و به خاطر نداشتن نيرو نمي‌تونست اونها را براي گشت اعزام كنه. به محض ورود به يگان، فرمانده پليس راه كه ستوان جواني بود يك جلسه نيم ساعته برامون گذاشت و چگونگي نوشتن قبض جريمه را يادمون داد و 7 تا كد جريمه را هم داد و گفت بريد به سلامت. در عرض نيم ساعت من شدم افسر گشت يكي از شاهراه‌هاي مركزي كشور كه يك بنز E240، يك دسته قبض جريمه، يك اسلحه و مسئوليت راننده و سرنشين و تمامي اتفاقاتي كه ممكن بود در جاده رخ بده به عهده‌اش بود.

لامپ چراغ گردان خوردو گشت سوخته بود. بي‌سيم نصب نشده بود. تا جايي كه امكان داشت اسلحه تحويل نمي‌گرفتم. وسايل ايست و بازرسي نداشتيم. قبض جريمه تحويل نمي‌گرفتم چون جريمه كردن مردم را دوست نداشتم. حالا فكرش را بكنيد بارون كه ميزد، كف جاده مثل صابون ليز مي‌شد. در عرض 20 دقيقه داخل حوزه‌اي كه بودم حداقل 4 تا 5 تصادف ناجور مي‌شد. حتماً يكي از اين تصادفها جرحي يا فوتي بود. در اون شرايط مردم واقعاً با ديدن يك ماشين پليس احساس آرامش مي‌كردند ولي در ادامه از وضعيت متعجب مي‌شدند. وقتي مي‌رفتيم پاي صحنه به اونها مي‌گفتم ما بي‌سيم نداريم با موبايل زنگ بزنيد به 110 تا اونها خبرشون كنند! اگه تصادف جرحي داشتيم مي‌گفتم با موبايل زنگ بزنيد به 115 تا اورژانس اعزام بشه! براي كروكي كشيدن بايد با موبايل زنگ مي‌زديم به پليس‌راه تا افسر كروكي بياد كروكي بكشه. حالا تصور كنيد يك افسر براي كشيدن كروكي بود و چند 100 كيلومتر جاده كه هر سرش به يك سمتي از اين مملكت مي‌رفت. در واقع ما فقط به اين درد مي‌خورديم كه بعداً اگه از مردم پرسيدن بگن كه پليس كمتر از 5 دقيقه سر صحنه تصادف حاضر شد. ولي عملاً هيچ كاري از دست ما ساخته نبود.

وقتي ديگه نمي‌شد افسر نگهبان را دورش بزني زوركي اسلحه تحويلم مي‌داد خيلي جالب بود. يك كلت تحويل مي‌داد با يك خشاب 15 تيري براي اينكه كسي با اسلحه بازي نكنه و اتفاقي نيافته روي خشاب چسب نواري زده بود! حالا شما فكرش را بكنيد اگه به ما خبر مي‌دادن مثلن خودرو زانتيا، مشكي رنگ به شماره فلان حامل مواد مخدر را بازرسي كنيم ما بايد چطور در مقابل قاچاقچيها از خودمون دفاع مي‌كرديم؟!

1-       يك شب هوا گرگ و ميش بود و تو جاده سرد؛ از صبح هم سرپا ايستاده بوديم. همه تپيديم توي ماشين. همون موقع يك بازرس از ناجا با يك زانتيا سفيد رنگ سر رسيد. ديد هيچ كس بيرون نايستاده. مخروطي و تابلو ايست و شبرنگ كنار جاده نداشتيم. يكي از لامپهاي چراغ گردون سوخته و  طرف ديگه زوركي با يك لامپ ضعيف داره مي‌چرخه. وقتي پياده شديم ديد كه من اسلحه به كمرم نبستم. قبض جريمه هم ندارم وقتي ماشين را بازرسي كرد ديد كه نه بي‌سيم داريم و نه لاستيك زاپاس. پرسيد پس شما براي چي اينجا هستين؟ منم جواب دادم: به ما گفتند كه فقط حضور داشته باشيد. به مردم نشون بديد كه حضور داريد همين كافيه. واقعاً همين را توي اون جلسه نيم ساعته به ما گفته بودند.

2-       يك روز بارون شديدي ميومد. يك خودرو پرايد به شماره شيراز زن و شوهر جلو نشسته بودند و دختر و پسر 9 ساله و 5 ساله عقب ماشين بودند. جاده خيلي شلوغ بود. در همون حالي كه بارون به شدت مي‌باريد راننده وارد دور برگردون شده و متوجه شده بود كه زود دور زده. قصد داشته دنده عقب بگيره و دوباره وارد جاده اصلي بشه. دوست من براي اينكه حادثه‌اي رخ نده با پيجر هشدار مي‌ده كه دنده عقب نگيره. اون هم به راهش به سمت جلو ادامه مي‌ده ولي بدون توجه به ترافيك اتوبان به سرعت عرض جاده را طي مي‌كنه همون موقع يك كمپرسي 10 چرخ عقب ماشين رو له كرده بود. از اينجا به بعد من رسيدم سر حادثه. هنوز بارون مي‌باريد. خوشبختانه اورژانس به موقع رسيد. تجهيزاتشون كامل بود. زن و مرد صورتشون به شدت با شيشه جلو برخورد كرده بود و بيهوش بودن ضمن اينكه ظاهر صورتشون خيلي وحشتناك بود. با كمك اورژانس مصدومين را از ماشين خارج كرديم. خيلي صحنه بدي بود. بدتر از اون اينكه مسئول اورژانس به شدت ترسيده بود. از اينكه بچه‌ها را كه وضعيت نامناسبي داشتن تو بغلش از ماشين بيرون آورده بود و دستها و بغلش خوني بود خيلي وحشت كرده بود و نمي‌دونست بايد چه كار كنه و از ما كمك مي‌خواست! بچه‌ها هر دو مرده بودند. اين بار تجهيزات كامل بود اورژانس هم به موقع رسيده بود ولي پرستارها آمادگي نداشتند.

3-       گشت ما از ساعت 5 صبح شروع مي‌شد تا 11 شب بدون هيچ وقفه و استراحتي. يك شب حوالي ساعت 10:30 شب در محلي كه مجاز به استقرار بوديم منتظر داخل ماشين نشسته بوديم كه نيم ساعت باقيمانده هم تمام بشه و بريم پاسگاه استراحت كنيم. همون موقع يك رنو با سرعت كشيد توي شانه جاده و با ناراحتي و عجله خيلي زياد اشاره كرد كه شيشه را پائين بكشيم. وقتي پرسيدم چي شده؟ گفت در حالي كه داشته راه خودش را مي‌رفته يك اتوبوس از كنارش سبقت گرفته و زده بود به كنار ماشينش و بدون توجه رد شده بود. اين آقاي راننده رنو هم بنده خدا انتظار داشت كه ما به سبك فيلمهاي پليسي take off كنيم و با آژير دنبال اتوبوس بگذاريم و اون را دستگير كنيم. در صورتي كه ما از تعقيب و گريز بدون هماهنگي با مركز به شدت منع شده بوديم. بايد اول با مركز مورد را هماهنگ مي‌كرديم چنانچه اجازه مي‌دادن با رعايت كامل قوانين، ايست مي‌داديم و مورد را بررسي مي‌كرديم. حالا بي‌سيم از كجا بياريم؟ جلوي اين راننده رنو هم نمي‌شد ضايع بازي در بياريم بنده خدا خيلي به ما اميد داشت. محبور شدم براش فيلم بازي كنم. ميكروفن پيجر را كه شبيه بي‌سيم بود دستم گرفتم و ادا در آوردم: « امير 12 – امير 114 …. اتوبوس زرد رنگ با رنو شماره داخل جاده برخورد داشته و بدون توجه صحنه را ترك كرده، به ماشينهاي گشت اطلاع  بديد كه مورد را بررسي كنند.» خلاصه با هر كلكي بود. طرف را دكش كرديم. وقتي رفت با موبايل به پاسگاه اطلاع دادم و راه افتاديم. كمي كه جلوتر رفتيم راننده رنو خودش اتوبوس را متوقف كرده بود! به محضي كه ما رسيديدم شروع كرد به كتك زدن راننده اتوبوس و جنگي شد. فحش مي‌دادن و تو سر و كله هم مي‌زدن. حالا بنده بايد اينها را جدا مي‌كردم. شانس آوردم قائله ختم به خير شد و آشنا از آب در اومدن ولي اگه قرار بود دعوا ادامه پيدا كنه من بدون اسلحه بايد چه كار مي‌كردم؟!

اين موارد مختص من نبود گزارشهاي بازديد را كه مي‌خوندم اكثر خودروهاي گشت اين مشكل را داشتن. پاسهاي پياده، موتوري، خودرويي با تجهيزات كامل اعزام نمي‌شدند. امكانات وجود داشت ولي رؤسا و فرماندهان كلانتريها و پاسگاهها نسبت به تهيه و تجهيز عوامل گشت بي‌توجه بودند. يعني مديريت و انگيزه لازم را براي بهبود روش كارشون نداشتند. دوم اينكه بعضي از رؤسا و فرماندهان زياد از حد مديريت داشتن! و با استفاده از رابطه، رانت، لابي يا هر چي اسمش را بگذاريم بيش از حد و اندازه ظرفيتشون تجهيزات دريافت مي‌كردند و علاوه بر انبار كردن اونها ساير حوزه‌ها كه احتياج به اون تجهيزات داشتنند را لنگ مي‌گذاشتند. مثلاً كلانتري داشتيم كه حوزه استحفاظيش به سه بلوك تقسيم شده بود. 11 دستگاه خودرو تحويل گرفته بود يعني به طور متوسط 3 خودرو در هر بلوك. اصلاً اين قدر نيرو نداشت اون كلانتري كه از همه خوردهاش براي گشت زني استفاده كنه ضمن اينكه طبق سازمانش بايد 6 تا خودرو بهش مي‌دادن. از طرفي كلانتري داشتيم كه با وجود مركزي بودن و اهميتش 2 تا خودرو داغون داشت و احتياج مبرم به ماشين داشت.

مي‌رفتيم كلانتري ساعت 10 صبح مي‌ديدي همه ماشينها توي كلانتري پارك شده‌اند مي‌پرسيديم چرا براي گشت اعزام نكرديد. مي‌گفتن بنزين نداريم. خلاصه سر حساب كه مي‌شديم مي‌ديدم بنزين بهشون دادن ولي آقاي رئيس كلانتري بنزينها را هاپولي مي‌كنند.

من به عنوان يك سرباز، زماني را به خاطر عدم آشنايي با قوانين و وظايف و به دليل بي‌توجهي و سهل‌انگاري فرماندهانم مسئوليتهايي را پذيرفتم كه هر اتفاقي ممكن بود بيافته و اون اتفاقات با جان خودم، افراد زير دستم و مهمتر از اون مردم بازي مي‌كرد. شانس آوردم و اتفاقي رخ نداد. هنوز هم اين كاستيها توسط همكاران من تكرار ميشه. مسئوليت پذيري بين ما خيلي ضعيف شده. مديريت تقسيم منابع وجود نداره. آموزش صحيح براي قرار گرفتن در شرايط بحراني وجود نداره. متأسفانه وظيفه اصلي يادمون ميره مي‌چسبيم به بيرون كشيدن افراد بد حجاب! از شركتهاي خصوصي. نيروها را با كارهاي بيهوده و گزاف خسته مي‌كنيم. به اونها انگيزه نمي‌د‌يم. فقط يك لحظه فكر كنيد هر كدام از اين كاستيها كه تعدادشان كم هم نيست اگر منجر به حادثه‌اي شود روزانه شاهد چه فجايع انساني خواهيم بود. اي كاش قانون پذير و مسئوليت پذير بوديم و اي كاش دست كم به خودمان رحم مي‌كرديم.