من همیشه اینطوری بوده ام در دوست داشتن دخترها. اولاً در فضایی که هستم جذاب ترین دختر را دوست دارم که دوستش داشته باشم. شاید آن دختر یا خانم در فضای دیگری در مقایسه با دیگر افراد آن جمع، جذاب نباشد و من از دختران دیگری خوشم بیاید. پس کاملاً نسبی است. بعد در دلم عاشقش میشوم. دلم میخواهد همه کار بکنم برایش. ولی از طرفی شرطی شده ام که نباید به روی او بیاورم که حتی از نگاههایم بفهمد که دوستش دارم. بنابراین نادیده میگیرمش. از 10 سانتی او هم که رد شوم نگاهش نمیکنم. سلامش نمیکنم. به او نمیخندم. نخ دستش نمیدهم. چون اینطور در مغز پوکم فرو رفته که نباید فکر کند من بهش نظری دارم. او را دوست دارم و دوست دارم حتی اگر سالها بگذرد ولی به او نمیگویم که دوستت دارم. حتی برای سالها هم به او نزدیک نمیشوم. خدایا دلم میگیرد از این همه دردی که از فقدان او در کنار خودم احساس میکنم. به کسانی که با او میگویند و میخندند رشک میبرم. چون او را دوست دارم دلم میخواهد خودم بخندانمش. دوستش دارم به خدا دوستش دارم ولی جرأت گفتنش را ندارم. من از ارتباط دائمی میترسم. و نیز میترسم ارتباط موقت منجر به یک رابطه دائمی شود. پس از همه جور رابطه ای صرف نظر میکنم. میدانم دیوانه ام یا شاید در این چند سال دیوانه شدم. ای کاش میتوانستم به تو بگویم که دوستت دارم. ولی از عاقبتش میترسم.