You are currently browsing the category archive for the 'اجتماعي' category.
اين استند را تو يكي از قهوهخانههاي سنتي ديدم. تصوير پيرمرد شيرهاي صاحب چايخانه، جوونهاي بازو كلفت نشسته بر تخت، ساقيهايي كه با خوشحالي راضي از ادامه كارشون هستند در كنار اين استند خيلي مضحك بود. در دوره بعدي رياست جمهوري حتماً اتحاديه قهوهخانهداران سنتي ايران از طرفداران پر و پا قرص پرزيدنت خواهند بود.
نكتهاي كه در مورد اين تصوير وجود داره كپي پيست تمام و كمال متن خبر مجاز شدن ارائه قليان در قهوهخانههاست بطوري كه طراح استند حتي تگهاي خبر « داخلي، سياسي، اجتماعي، وزارت كشور، ابلاغيه، قليان » را حذف نكرده ولي در متن خبر تا اونجايي كه به نفعش بوده را نوشته و بقيه سانسور شده. خطوطي كه با رنگ سبز-آبي مشخصه از متن خبري موجود در اين استند حذف شده: ( متن خبر در ايرنا )
30 دي روز تولد دوباره اتحاديه قهوهخانه داران ايران
چو ايران نباشد تن من مباد
رياست جمهوري محبوب و مردمي
دكتر محمود احمدينژاد
متشكريم متشكريم
ارائه قليان در قهوهخانههاي داراي پروانه اشتغال مجاز شد
تهران، خبرگزاري جمهوري اسلامي 06/12/86
داخلي، سياسي، اجتماعي، وزارت كشور، ابلاغيه، قليان
وزيركشور در ابلاغيهاي به فرمانده نيروي انتظامي و استانداران سراسر كشور ارائه قليان به مشتريان قهوهخانههاي داراي پرونه اشتغال را مجاز اعلام كرد. اما تأكيد كرده كه استفاده از توتونهاي اسانسدار ممنوع است.
به گزارش روز دوشنبه ايرنا به نقل از پايگاه اطلاعرساني وزارت كشور، حجتالاسلام والمسلمين (مصطفي پورمحمدي) در ابلاغيهاي كه امروز خطاب به سردار سرتيپ پاسدار احمدي مقدم فرمانده ناجا و استانداران سراسر كشور صادر شد تصريح كرد: قهوهخانههاي داراي پروانه اشتغال، مجاز به ارائه قليان به مشتريان خود ميباشند.
وزير كشور در اين ابلاغيه همچنين با اشاره به اعلام نظر وزارت بهداشت، درمانو آموزش پزشكي مبني بر خطرات شديد بهداشتي توتونهاي اسانسدار (معروف به ميوهاي) تاكيد كرد: استفاده از اين گونه قليانها و توتونهاي اسانسدار در قهوهخانهها ممنوع و از ارائه آنها جلوگيري شود.
اعضاي اتحاديه و كارگران زحمتكش قهوهخانه داران سنتي ايران
پنج شنبه شب گذشته مرضيه باباعباسي عضو تيم بانوان قايقراني (دراگون بوت) استان لرستان به دليل سهلانگاری در تشخیص اولیه بیماری توسط درمانگاه مجموعه آزادي، نداشتن امکانات لازم درمانگاه «كيميا» و به دلیل به موقع حضور نیافتن در محل و سهل انگاری در خصوص رسیدگی به بیمار توسط اورژانس تهران در اثر ايست قلبي جان باخت. (منبع خبر) طبق روايتي كه شده درمانگاه كيميا و همچنين اورژانس تهران هر دو تجهيزات لازم را در اختيار نداشتند و علاوه بر اون اورژانس تهران با تأخير زياد در صحنه حاضر شده و كار از كار گذشته بوده.
نوروز سال قبل به عنوان نيروي كمكي به يكي از پليس راههاي مهم كشور اعزام شده بودم. اوايل خدمتم بود و اصلاً نمي دونستم چي به چي هست؟ براي اينكه افسر بوديم، فرمانده پليس راه خيلي خوشحال بود. چون حدود 7 – 8 تا ماشين توي پاركينگ خوابيده بود و به خاطر نداشتن نيرو نميتونست اونها را براي گشت اعزام كنه. به محض ورود به يگان، فرمانده پليس راه كه ستوان جواني بود يك جلسه نيم ساعته برامون گذاشت و چگونگي نوشتن قبض جريمه را يادمون داد و 7 تا كد جريمه را هم داد و گفت بريد به سلامت. در عرض نيم ساعت من شدم افسر گشت يكي از شاهراههاي مركزي كشور كه يك بنز E240، يك دسته قبض جريمه، يك اسلحه و مسئوليت راننده و سرنشين و تمامي اتفاقاتي كه ممكن بود در جاده رخ بده به عهدهاش بود.
لامپ چراغ گردان خوردو گشت سوخته بود. بيسيم نصب نشده بود. تا جايي كه امكان داشت اسلحه تحويل نميگرفتم. وسايل ايست و بازرسي نداشتيم. قبض جريمه تحويل نميگرفتم چون جريمه كردن مردم را دوست نداشتم. حالا فكرش را بكنيد بارون كه ميزد، كف جاده مثل صابون ليز ميشد. در عرض 20 دقيقه داخل حوزهاي كه بودم حداقل 4 تا 5 تصادف ناجور ميشد. حتماً يكي از اين تصادفها جرحي يا فوتي بود. در اون شرايط مردم واقعاً با ديدن يك ماشين پليس احساس آرامش ميكردند ولي در ادامه از وضعيت متعجب ميشدند. وقتي ميرفتيم پاي صحنه به اونها ميگفتم ما بيسيم نداريم با موبايل زنگ بزنيد به 110 تا اونها خبرشون كنند! اگه تصادف جرحي داشتيم ميگفتم با موبايل زنگ بزنيد به 115 تا اورژانس اعزام بشه! براي كروكي كشيدن بايد با موبايل زنگ ميزديم به پليسراه تا افسر كروكي بياد كروكي بكشه. حالا تصور كنيد يك افسر براي كشيدن كروكي بود و چند 100 كيلومتر جاده كه هر سرش به يك سمتي از اين مملكت ميرفت. در واقع ما فقط به اين درد ميخورديم كه بعداً اگه از مردم پرسيدن بگن كه پليس كمتر از 5 دقيقه سر صحنه تصادف حاضر شد. ولي عملاً هيچ كاري از دست ما ساخته نبود.
وقتي ديگه نميشد افسر نگهبان را دورش بزني زوركي اسلحه تحويلم ميداد خيلي جالب بود. يك كلت تحويل ميداد با يك خشاب 15 تيري براي اينكه كسي با اسلحه بازي نكنه و اتفاقي نيافته روي خشاب چسب نواري زده بود! حالا شما فكرش را بكنيد اگه به ما خبر ميدادن مثلن خودرو زانتيا، مشكي رنگ به شماره فلان حامل مواد مخدر را بازرسي كنيم ما بايد چطور در مقابل قاچاقچيها از خودمون دفاع ميكرديم؟!
1- يك شب هوا گرگ و ميش بود و تو جاده سرد؛ از صبح هم سرپا ايستاده بوديم. همه تپيديم توي ماشين. همون موقع يك بازرس از ناجا با يك زانتيا سفيد رنگ سر رسيد. ديد هيچ كس بيرون نايستاده. مخروطي و تابلو ايست و شبرنگ كنار جاده نداشتيم. يكي از لامپهاي چراغ گردون سوخته و طرف ديگه زوركي با يك لامپ ضعيف داره ميچرخه. وقتي پياده شديم ديد كه من اسلحه به كمرم نبستم. قبض جريمه هم ندارم وقتي ماشين را بازرسي كرد ديد كه نه بيسيم داريم و نه لاستيك زاپاس. پرسيد پس شما براي چي اينجا هستين؟ منم جواب دادم: به ما گفتند كه فقط حضور داشته باشيد. به مردم نشون بديد كه حضور داريد همين كافيه. واقعاً همين را توي اون جلسه نيم ساعته به ما گفته بودند.
2- يك روز بارون شديدي ميومد. يك خودرو پرايد به شماره شيراز زن و شوهر جلو نشسته بودند و دختر و پسر 9 ساله و 5 ساله عقب ماشين بودند. جاده خيلي شلوغ بود. در همون حالي كه بارون به شدت ميباريد راننده وارد دور برگردون شده و متوجه شده بود كه زود دور زده. قصد داشته دنده عقب بگيره و دوباره وارد جاده اصلي بشه. دوست من براي اينكه حادثهاي رخ نده با پيجر هشدار ميده كه دنده عقب نگيره. اون هم به راهش به سمت جلو ادامه ميده ولي بدون توجه به ترافيك اتوبان به سرعت عرض جاده را طي ميكنه همون موقع يك كمپرسي 10 چرخ عقب ماشين رو له كرده بود. از اينجا به بعد من رسيدم سر حادثه. هنوز بارون ميباريد. خوشبختانه اورژانس به موقع رسيد. تجهيزاتشون كامل بود. زن و مرد صورتشون به شدت با شيشه جلو برخورد كرده بود و بيهوش بودن ضمن اينكه ظاهر صورتشون خيلي وحشتناك بود. با كمك اورژانس مصدومين را از ماشين خارج كرديم. خيلي صحنه بدي بود. بدتر از اون اينكه مسئول اورژانس به شدت ترسيده بود. از اينكه بچهها را كه وضعيت نامناسبي داشتن تو بغلش از ماشين بيرون آورده بود و دستها و بغلش خوني بود خيلي وحشت كرده بود و نميدونست بايد چه كار كنه و از ما كمك ميخواست! بچهها هر دو مرده بودند. اين بار تجهيزات كامل بود اورژانس هم به موقع رسيده بود ولي پرستارها آمادگي نداشتند.
3- گشت ما از ساعت 5 صبح شروع ميشد تا 11 شب بدون هيچ وقفه و استراحتي. يك شب حوالي ساعت 10:30 شب در محلي كه مجاز به استقرار بوديم منتظر داخل ماشين نشسته بوديم كه نيم ساعت باقيمانده هم تمام بشه و بريم پاسگاه استراحت كنيم. همون موقع يك رنو با سرعت كشيد توي شانه جاده و با ناراحتي و عجله خيلي زياد اشاره كرد كه شيشه را پائين بكشيم. وقتي پرسيدم چي شده؟ گفت در حالي كه داشته راه خودش را ميرفته يك اتوبوس از كنارش سبقت گرفته و زده بود به كنار ماشينش و بدون توجه رد شده بود. اين آقاي راننده رنو هم بنده خدا انتظار داشت كه ما به سبك فيلمهاي پليسي take off كنيم و با آژير دنبال اتوبوس بگذاريم و اون را دستگير كنيم. در صورتي كه ما از تعقيب و گريز بدون هماهنگي با مركز به شدت منع شده بوديم. بايد اول با مركز مورد را هماهنگ ميكرديم چنانچه اجازه ميدادن با رعايت كامل قوانين، ايست ميداديم و مورد را بررسي ميكرديم. حالا بيسيم از كجا بياريم؟ جلوي اين راننده رنو هم نميشد ضايع بازي در بياريم بنده خدا خيلي به ما اميد داشت. محبور شدم براش فيلم بازي كنم. ميكروفن پيجر را كه شبيه بيسيم بود دستم گرفتم و ادا در آوردم: « امير 12 – امير 114 …. اتوبوس زرد رنگ با رنو شماره داخل جاده برخورد داشته و بدون توجه صحنه را ترك كرده، به ماشينهاي گشت اطلاع بديد كه مورد را بررسي كنند.» خلاصه با هر كلكي بود. طرف را دكش كرديم. وقتي رفت با موبايل به پاسگاه اطلاع دادم و راه افتاديم. كمي كه جلوتر رفتيم راننده رنو خودش اتوبوس را متوقف كرده بود! به محضي كه ما رسيديدم شروع كرد به كتك زدن راننده اتوبوس و جنگي شد. فحش ميدادن و تو سر و كله هم ميزدن. حالا بنده بايد اينها را جدا ميكردم. شانس آوردم قائله ختم به خير شد و آشنا از آب در اومدن ولي اگه قرار بود دعوا ادامه پيدا كنه من بدون اسلحه بايد چه كار ميكردم؟!
اين موارد مختص من نبود گزارشهاي بازديد را كه ميخوندم اكثر خودروهاي گشت اين مشكل را داشتن. پاسهاي پياده، موتوري، خودرويي با تجهيزات كامل اعزام نميشدند. امكانات وجود داشت ولي رؤسا و فرماندهان كلانتريها و پاسگاهها نسبت به تهيه و تجهيز عوامل گشت بيتوجه بودند. يعني مديريت و انگيزه لازم را براي بهبود روش كارشون نداشتند. دوم اينكه بعضي از رؤسا و فرماندهان زياد از حد مديريت داشتن! و با استفاده از رابطه، رانت، لابي يا هر چي اسمش را بگذاريم بيش از حد و اندازه ظرفيتشون تجهيزات دريافت ميكردند و علاوه بر انبار كردن اونها ساير حوزهها كه احتياج به اون تجهيزات داشتنند را لنگ ميگذاشتند. مثلاً كلانتري داشتيم كه حوزه استحفاظيش به سه بلوك تقسيم شده بود. 11 دستگاه خودرو تحويل گرفته بود يعني به طور متوسط 3 خودرو در هر بلوك. اصلاً اين قدر نيرو نداشت اون كلانتري كه از همه خوردهاش براي گشت زني استفاده كنه ضمن اينكه طبق سازمانش بايد 6 تا خودرو بهش ميدادن. از طرفي كلانتري داشتيم كه با وجود مركزي بودن و اهميتش 2 تا خودرو داغون داشت و احتياج مبرم به ماشين داشت.
ميرفتيم كلانتري ساعت 10 صبح ميديدي همه ماشينها توي كلانتري پارك شدهاند ميپرسيديم چرا براي گشت اعزام نكرديد. ميگفتن بنزين نداريم. خلاصه سر حساب كه ميشديم ميديدم بنزين بهشون دادن ولي آقاي رئيس كلانتري بنزينها را هاپولي ميكنند.
من به عنوان يك سرباز، زماني را به خاطر عدم آشنايي با قوانين و وظايف و به دليل بيتوجهي و سهلانگاري فرماندهانم مسئوليتهايي را پذيرفتم كه هر اتفاقي ممكن بود بيافته و اون اتفاقات با جان خودم، افراد زير دستم و مهمتر از اون مردم بازي ميكرد. شانس آوردم و اتفاقي رخ نداد. هنوز هم اين كاستيها توسط همكاران من تكرار ميشه. مسئوليت پذيري بين ما خيلي ضعيف شده. مديريت تقسيم منابع وجود نداره. آموزش صحيح براي قرار گرفتن در شرايط بحراني وجود نداره. متأسفانه وظيفه اصلي يادمون ميره ميچسبيم به بيرون كشيدن افراد بد حجاب! از شركتهاي خصوصي. نيروها را با كارهاي بيهوده و گزاف خسته ميكنيم. به اونها انگيزه نميديم. فقط يك لحظه فكر كنيد هر كدام از اين كاستيها كه تعدادشان كم هم نيست اگر منجر به حادثهاي شود روزانه شاهد چه فجايع انساني خواهيم بود. اي كاش قانون پذير و مسئوليت پذير بوديم و اي كاش دست كم به خودمان رحم ميكرديم.
همگي توي كارتونها، فيلمها و ساير رسانهها هيبت يك جلاد را ديديم. آدمهاي قوي هيكل با سينه ستبر كه اصولاً بالاپوش ندارند، دستشون يك گرز يا شمشير گرفتن و سرشون را براي اينكه شناسائي نشن پوشوندن. اولين بار ظاهر واقعي يك جلاد را تو نمايشگاه هفته نيروي انتظامي ديدم كه براي نمايش به اصطلاح اقتدار ناجا تصاوير زيادي از اعدام و شلاق توسط مأمورين انتظامي را در نمايشگاه قرار داده بودند. مردان سياهپوش زمخت كه با نيروي هر چه تمامتر به متهم شلاق ميزدن يا در انظار عمومي طناب را به گردن اعدامي ميانداختن و بعد از دار زدن اعدام شونده دستاشون را به نشانه پيروزي مشت كرده و بالا ميبردن. با اين احوال تا حالا يك جلاد را از نزديك نديده بودم. يك جلاد با سابقه 26 ساله كه حداقل 20 سال از اون سالها را به شغل جلادي مشغول بوده.
چند روز قبل مردي اومد داخل اتاق تقريباً 50 ساله با موهاي رنگ شده سياه كلاغي. سبيل مشكي و ريشهاي تراشيده. جثه نحيف و لاغر، قدي حدود 172 سانتيمتر. از ظاهر و طرز صحبت كردنش معلوم بود كه معتاده، سفيدي چشماش به زردي ميزد و گود رفته و دور چشمها سياه. صداي قوي و پر طنيني نداشت ولي خيلي بلند بلند حرف ميزد. از وقتي وارد اتاق شد تا وقتي كه ميخواست بره يك سره حرف زد و زبون ريخت. دائم در حال پاچهخاري افسرهاي ارشد داخل اتاق بود. درخواست بازنشستگي داده بود و پيگير كارهاش بود. رئيسم ازش پرسيد خوب اعدامي جديد چي داشتي؟ مثل راديو شروع كرد گزارش دادن. اول ميگفت يك نفر را به جرم تجاوز به عنف به يك پسر بچه اعدام كرده بوده. اينطور كه تعريف ميكرد. پاهاي پسربچه پر خون بوده و وضعيت خيلي اسف باري داشته. بالاي دار بهش گفته بود «بچه مردم و م.ي.ك.و.ن.ي! حالا نوبت ماست.»
نفر بعدي يك قاچاقچي مواد مخدر بود كه به قول خودش خيلي وقت بوده كه به خاطر مواد كسي را اعدام نكرده بودند. با افتخار تعريف ميكرد: « همش سراغ 4 تا بچهاش و ميگرفت و باورش نميشد بچههاش دارن يتيم ميشن. پدر سوخته را هرچه ميخواستم طناف دار را بندازم گردنش سرش را بالا ميگرفت و سرتق بازي در ميآورد. من هم انداختم زير فكش و محكمش كردم و كشيدمش بالا!» نحوه جون كندن متهم را كه با چه شور و شوقي تعريف ميكرد بازگو نميكنم. يكي از بچهها بهش گفت خاطراتت را بنويس و چاپ كن. جواب داد كه قصد دارم اين كار را بكنم و از همه اعداميها خاطره دارم. ازش پرسيدم شبها خوابت ميبره؟ گفت خدا به زن و بچم رحم كرد كه بازنشست شدم داشتم ديوونه ميشدم! رئيس بهش گفت چقدر بهت ميدن براي هر اعدامي؟ گفت: «بايد براي هر اعدامي 15 تا 20 بدن ولي به خدا تا حالا يك قرون بهم ندادن!». كارش كه تموم شد و رفت يكي از سرگردها تعريف ميكرد كه چندين سال قبل وقتي يك نفر را براي شلاق زدن ميآوردن همين آقاي جلاد لحظه شماري ميكرده براي اجراي حكم.
پ.ن 1: پيش از نمايشگاه ناجا در تابستان گذشته يكي از سرهنگها خيلي جدي دنبال تدارك نمايشگاه بود. ازم پرسيد قبلاً رفتي به نمايشگاه ناجا؟ گفتم بله. گفت: چطور بود؟ (منظورش اين بود كه از لحاظ كيفيت اجرا مناسب مردم و خانوادهها بود؟) جواب دادم: چندين سال پيش رفتم نمايشگاه ولي حس خيلي بدي داشتم. دائماً فيلمها و عكسهاي اعدام و شلاق پخش ميكردن. اونها ميخوان نشون بدهند كه پليس چقدر اقتدار داره! ولي به نظر من حس رعب و وحشت را در دل ايجاد ميكنه.
پن 2: دبستان كه بودم تفريح يك سري از هم كلاسيهام اين بود كه به همراه خانواده ساعت 5 صبح برن ميدون مركزي شهر و مراسم پر افتخار! اعدام اشرار را مشاهده كنند. يادمه كه با چه اشتياقي براي هم از صحنههاي جون كندن تعريف ميكردن و يا بريدن انگشتان دست سارق با گيوتين! صحنه قرباني كردن گوسفند كه حتماً چيز مهمي نيست!! كودكاني كه با اين رويه بزرگ شوند چگونه جامعهاي را خواهند ساخت؟
يكي از مشكلات اساسي مردم ما اينه كه تا اونجايي كه ميتونند انرژي منفي به آدم منتقل ميكنن. هرچقدر بتونند سعي ميكنند حالگيري كنند. عادت ندارند وقتي يك نفر موفق شده موفقيتش را تبريك بگن. سعي نميكنند روحيه به طرف مقابل بدهند. تو دوران نوجواني به اقتضاي سنم خيال ميكردم در كانون توجهات هستم و حركات و سكنات من براي افراد مهمه. هر كاري ميكنم لزومآً همه اون كار را ميبينند. در بيشتر مواقع رفتارهاي نااميدكننده مردم و حتي دوستام منو دلسرد ميكرد. يكي از نااميد كنندهترين مسائل برام اولين روز واحدگيري در دانشگاه بود. من دانشگاه آزاد قبول شده بودم و كلاً دل خوشي نداشتم. دانشگاهي هم كه قبول شدم خيلي بي در و پيكر بود و (متأسفانه هنوز هم هست) تعداد دانشجوها خيلي زياد، امكانات دانشگاه خيلي محدود و به اندازه يك سوم ظرفيت دانشجوها امكانات داشت. اولين روزي كه رفته بودم انتخاب واحد كنم با حجم خيلي زياد دانشجوها برخورد كردم. يك دانشكده فني بود با حدود 7000 دانشجو، دو تا سايت رايانه داشت براي ثبت نام. يك سايت مال دخترها و يك سايت هم براي پسرها. هر سايت 7 يا 8 كامپيوتر بيشتر نداشت. پشت هر كامپيوتر كمتر از 50 يا 60 نفر پيدا نميكردي. حالا فكر كنيد يك نفر از همه جا بيخبر و ناآشنا به محيط هيچ آدم خداشناس و خدانشناسي هم نيست كه بهت كمك كنه. اصلاً كسي حاضر نيست گوش به حرفت بده. از دانشجوهاي سال بالايي ميپرسيدم ميگفتن ديوونهايد كه اومدين دانشگاه! ببينيد چه خبره! همش همين افتضاحه. فقط پول ازتون ميگيرن. سرويس نميدن وغيره. در آخرين مرحله از انتخاب واحد از يكي از كارمندهاي دانشگاه سؤالي داشتم كه به جاي اينكه جوابم را بده با حالتي نااميدانه و قيافهاي از روي ترحم گفت: اشتباه كردي اومدي دانشگاه. به هيچ دردي نميخوره. اين همه پول ميدي آخرش كه چي؟ ميخواهي ليسانس بگيري بعدش نه استخدام ميشي نه كار برات هست. رشتهات چيه؟ سختافزار! داخل ايران اصلاً به درد نميخوره. ترم اول دانشگاه تقريباً تمام استادها اين حرفها را تكرار ميكردن كه گندترين و به درد نخورترين كار زندگيتون اين بوده كه اومدين دانشگاه! شايد تو بعضي مقاطع اين حرفها دلسردم ميكرد ولي به مرور با تجاربي كه به دست آوردم فهميدم كه با اراده خودم ميتونم تمام شرايط را به نفع خودم تغيير بدم.
قبل از اين كه بيام سربازي اين حرفها براي سربازي هم وجود داشت كه عمرت تلف ميشه. خيليها بودن كه كشته شدن. خيليها معتاد شدن. خيليها فلان شدن. بهمان شدن. ولي گوش نكردم به اين حرفها. خيلي هم بد نبود. شايد يك كمي من را از برنامههام و زندگي عادي خودم عقب انداخت ولي فاجعه هم نبود. خيلي چيزها را ياد گرفتم، ديدم و تجربه كردم كه ممكنه براي خيليها پيش نياد و براي خودم هم ديگه تا آخر عمر پيش نخواهد اومد. الان كه سربازم؛ مواقعي كه توي تاكسي يا اتوبوس با لباس فرم نشستم، بيشتر اوقات افراد سر حرف را باز ميكنن. اوايل كه دون پايه بودم! (بخونيد چس ماه) ميپرسيدن خوب چند ماه خدمت هستي؟ ميگفتم مثلاً 4 ماه يا 5 ماه. طرف پوزخند ميزد. منم ميگفتم: «به ت.خ.م.م. بخند تا جونت بالا بياد.» حالا كه پايه بالا شدم همه تا اول ميبينن مثلاً 16 ماه خدمت هستم ميگن خوب پس ديگه تو سرازيريه! با همون پوزخند ادامه ميدن «جناب سروان به جمع بيكارها خوش اومدي!» من هم كه خوشبختانه از سال اول دانشگاه كار خوبي داشتم و در حين سربازي با اين همه مشغله تا حدودي كارم را ادامه دادهام با آرامش ميگم من قبلاً هم كار ميكردم و از كارم خيلي راضي هستم. در اين لحظه است كه ميبينم چقدر اين طرز فكر و چقدر اين جور آدمها ضعيف هستن. چون قيافه ضايع شده اونها با شنيدن اين جواب من خيلي ديدنيه.
يكي از درسهاي بزرگي كه من توي سربازي گرفتم اين بود كه به هيچ وجه كاري به حرفهاي ديگران نداشته باشم و فقط به هدف خودم فكر كنم و كار خودم را پيش ببرم.
امروز وبلاگ هويجوري را كه خوندم ياد نمونههاي مشابهي افتادم كه براتون نقل ميكنم:
1- مدتي قبل يكي از دوستان تعريف ميكرد شخصي را در بانك شلوغي واقع در يكي از مناطق مهم تجاري دستگير كرده بودند. اين آقا كارش اين بوده كه قبل از شلوغي ميومده بانك تعداد زيادي فيش از “دستگاه نوبت صف” ميگرفته و كنار ميايستاده. بازاريهاي عزيز براي واريز پول به حسابشون به بانك مراجعه ميكردند و با صف طولاني مواجه ميشدند و از ترس اينكه چكشون برگشت نخوره نوبتها را از اين آقاي باحال به قيمت 2000 تا 5000 تومان ميخريدند.
2- اين اتفاق را با چشمهاي خودم ديدم. اوايل تابستان گذشته كه بنزين سهميه بندي شده بود و فقط با كارت سوخت بايد بنزين ميزدي و قبل از سالگرد 18 تير، نيروي انتظامي در راستاي اقدامات پيشگيرانه و به علت بيمي كه از اغتشاش و آتش سوزي در پمپ بنزيها داشتند سربازها را بعد از ظهرها در پمپ بنزينهاي پر تردد مستقر ميكردند. همينطور كه ايستاده بودم متوجه فردي شدم نسبتاً خوش قيافه، اتو كشيده و تر تميز شلوار جين و تي شرت سفيد پوشيده بود با صورت تراشيده و موهاي طلائي مرتب و ژل زده بود. يك چهارليتري دستش گرفته بود و از ميان اشخاصي كه ميخواستن بنزين بزنند يك نفر را انتخاب ميكرد و بهش ميگفت كه ماشينش بنزين نداره و اونها تا به قيافش نگاه ميكردند سريعآً باهاش همكاري ميكردن و بهش بنزين ميدادند. اين آقا هم به سرعت چهار ليتري را داخل باك ماشينش خالي ميكرد و ميرفت سراغ نفر بعدي. از متصدي پمپ كه سؤال كردم گفت اين بابا از صبح كارش همينه!
3- در نيروي انتظامي هر سال دو مرتبه پوشاك نظامي فراخور فصل به پرسنل كادر ميدن. از شلوار و كفش و پيراهن و كاپشن تا كلاه و كمربند و جوراب. سرهنگي داشتيم كه هر وقت استحقاقي ساليانهاش را ميگرفت يك ساعت بعدش برميگشت و در حالتي بهت زده و متعجب ميپرسيد كاپشن منو نديدين؟ يا شلوار منو نديدين؟ پدرسوختهها دزدينش! حالا عين كنه ميچسبيد به مسئول اموال اداره كه يالا يك كاپشن ديگه به من بده. مدتي داخل ستاد شير ميدادن كه چون كم بود نوبت گذاشته بودند بين خودشون و هفتگي تقسيم ميشد هميشه روزهايي كه به اين جناب ميرسيد آقاي دزد بدجنس شيرها را از اتاقش ميدزديد. و ايشان هم شيرهاي دزدي را از ما طلب ميكردند. اين جناب سرهنگ زماني جانشين فرماندهي يكي از استانهاي مرزي كشور بود. يك بار بهش گفتم واقعاً ما اين همه دزد توي نيرو داريم و نميتونيم پيداشون كنيم؟!
پ.ن: “دستگاه نوبت صف” يك اسم كاملاً من دراري (ساختگي) بود چون واقعاً اسم اين دستگاه را نميدونم اگه كسي ميدونه لطفاً بگه.



