You are currently browsing the category archive for the 'روزمرگي' category.
همگي توي كارتونها، فيلمها و ساير رسانهها هيبت يك جلاد را ديديم. آدمهاي قوي هيكل با سينه ستبر كه اصولاً بالاپوش ندارند، دستشون يك گرز يا شمشير گرفتن و سرشون را براي اينكه شناسائي نشن پوشوندن. اولين بار ظاهر واقعي يك جلاد را تو نمايشگاه هفته نيروي انتظامي ديدم كه براي نمايش به اصطلاح اقتدار ناجا تصاوير زيادي از اعدام و شلاق توسط مأمورين انتظامي را در نمايشگاه قرار داده بودند. مردان سياهپوش زمخت كه با نيروي هر چه تمامتر به متهم شلاق ميزدن يا در انظار عمومي طناب را به گردن اعدامي ميانداختن و بعد از دار زدن اعدام شونده دستاشون را به نشانه پيروزي مشت كرده و بالا ميبردن. با اين احوال تا حالا يك جلاد را از نزديك نديده بودم. يك جلاد با سابقه 26 ساله كه حداقل 20 سال از اون سالها را به شغل جلادي مشغول بوده.
چند روز قبل مردي اومد داخل اتاق تقريباً 50 ساله با موهاي رنگ شده سياه كلاغي. سبيل مشكي و ريشهاي تراشيده. جثه نحيف و لاغر، قدي حدود 172 سانتيمتر. از ظاهر و طرز صحبت كردنش معلوم بود كه معتاده، سفيدي چشماش به زردي ميزد و گود رفته و دور چشمها سياه. صداي قوي و پر طنيني نداشت ولي خيلي بلند بلند حرف ميزد. از وقتي وارد اتاق شد تا وقتي كه ميخواست بره يك سره حرف زد و زبون ريخت. دائم در حال پاچهخاري افسرهاي ارشد داخل اتاق بود. درخواست بازنشستگي داده بود و پيگير كارهاش بود. رئيسم ازش پرسيد خوب اعدامي جديد چي داشتي؟ مثل راديو شروع كرد گزارش دادن. اول ميگفت يك نفر را به جرم تجاوز به عنف به يك پسر بچه اعدام كرده بوده. اينطور كه تعريف ميكرد. پاهاي پسربچه پر خون بوده و وضعيت خيلي اسف باري داشته. بالاي دار بهش گفته بود «بچه مردم و م.ي.ك.و.ن.ي! حالا نوبت ماست.»
نفر بعدي يك قاچاقچي مواد مخدر بود كه به قول خودش خيلي وقت بوده كه به خاطر مواد كسي را اعدام نكرده بودند. با افتخار تعريف ميكرد: « همش سراغ 4 تا بچهاش و ميگرفت و باورش نميشد بچههاش دارن يتيم ميشن. پدر سوخته را هرچه ميخواستم طناف دار را بندازم گردنش سرش را بالا ميگرفت و سرتق بازي در ميآورد. من هم انداختم زير فكش و محكمش كردم و كشيدمش بالا!» نحوه جون كندن متهم را كه با چه شور و شوقي تعريف ميكرد بازگو نميكنم. يكي از بچهها بهش گفت خاطراتت را بنويس و چاپ كن. جواب داد كه قصد دارم اين كار را بكنم و از همه اعداميها خاطره دارم. ازش پرسيدم شبها خوابت ميبره؟ گفت خدا به زن و بچم رحم كرد كه بازنشست شدم داشتم ديوونه ميشدم! رئيس بهش گفت چقدر بهت ميدن براي هر اعدامي؟ گفت: «بايد براي هر اعدامي 15 تا 20 بدن ولي به خدا تا حالا يك قرون بهم ندادن!». كارش كه تموم شد و رفت يكي از سرگردها تعريف ميكرد كه چندين سال قبل وقتي يك نفر را براي شلاق زدن ميآوردن همين آقاي جلاد لحظه شماري ميكرده براي اجراي حكم.
پ.ن 1: پيش از نمايشگاه ناجا در تابستان گذشته يكي از سرهنگها خيلي جدي دنبال تدارك نمايشگاه بود. ازم پرسيد قبلاً رفتي به نمايشگاه ناجا؟ گفتم بله. گفت: چطور بود؟ (منظورش اين بود كه از لحاظ كيفيت اجرا مناسب مردم و خانوادهها بود؟) جواب دادم: چندين سال پيش رفتم نمايشگاه ولي حس خيلي بدي داشتم. دائماً فيلمها و عكسهاي اعدام و شلاق پخش ميكردن. اونها ميخوان نشون بدهند كه پليس چقدر اقتدار داره! ولي به نظر من حس رعب و وحشت را در دل ايجاد ميكنه.
پن 2: دبستان كه بودم تفريح يك سري از هم كلاسيهام اين بود كه به همراه خانواده ساعت 5 صبح برن ميدون مركزي شهر و مراسم پر افتخار! اعدام اشرار را مشاهده كنند. يادمه كه با چه اشتياقي براي هم از صحنههاي جون كندن تعريف ميكردن و يا بريدن انگشتان دست سارق با گيوتين! صحنه قرباني كردن گوسفند كه حتماً چيز مهمي نيست!! كودكاني كه با اين رويه بزرگ شوند چگونه جامعهاي را خواهند ساخت؟
يكي از مشكلات اساسي مردم ما اينه كه تا اونجايي كه ميتونند انرژي منفي به آدم منتقل ميكنن. هرچقدر بتونند سعي ميكنند حالگيري كنند. عادت ندارند وقتي يك نفر موفق شده موفقيتش را تبريك بگن. سعي نميكنند روحيه به طرف مقابل بدهند. تو دوران نوجواني به اقتضاي سنم خيال ميكردم در كانون توجهات هستم و حركات و سكنات من براي افراد مهمه. هر كاري ميكنم لزومآً همه اون كار را ميبينند. در بيشتر مواقع رفتارهاي نااميدكننده مردم و حتي دوستام منو دلسرد ميكرد. يكي از نااميد كنندهترين مسائل برام اولين روز واحدگيري در دانشگاه بود. من دانشگاه آزاد قبول شده بودم و كلاً دل خوشي نداشتم. دانشگاهي هم كه قبول شدم خيلي بي در و پيكر بود و (متأسفانه هنوز هم هست) تعداد دانشجوها خيلي زياد، امكانات دانشگاه خيلي محدود و به اندازه يك سوم ظرفيت دانشجوها امكانات داشت. اولين روزي كه رفته بودم انتخاب واحد كنم با حجم خيلي زياد دانشجوها برخورد كردم. يك دانشكده فني بود با حدود 7000 دانشجو، دو تا سايت رايانه داشت براي ثبت نام. يك سايت مال دخترها و يك سايت هم براي پسرها. هر سايت 7 يا 8 كامپيوتر بيشتر نداشت. پشت هر كامپيوتر كمتر از 50 يا 60 نفر پيدا نميكردي. حالا فكر كنيد يك نفر از همه جا بيخبر و ناآشنا به محيط هيچ آدم خداشناس و خدانشناسي هم نيست كه بهت كمك كنه. اصلاً كسي حاضر نيست گوش به حرفت بده. از دانشجوهاي سال بالايي ميپرسيدم ميگفتن ديوونهايد كه اومدين دانشگاه! ببينيد چه خبره! همش همين افتضاحه. فقط پول ازتون ميگيرن. سرويس نميدن وغيره. در آخرين مرحله از انتخاب واحد از يكي از كارمندهاي دانشگاه سؤالي داشتم كه به جاي اينكه جوابم را بده با حالتي نااميدانه و قيافهاي از روي ترحم گفت: اشتباه كردي اومدي دانشگاه. به هيچ دردي نميخوره. اين همه پول ميدي آخرش كه چي؟ ميخواهي ليسانس بگيري بعدش نه استخدام ميشي نه كار برات هست. رشتهات چيه؟ سختافزار! داخل ايران اصلاً به درد نميخوره. ترم اول دانشگاه تقريباً تمام استادها اين حرفها را تكرار ميكردن كه گندترين و به درد نخورترين كار زندگيتون اين بوده كه اومدين دانشگاه! شايد تو بعضي مقاطع اين حرفها دلسردم ميكرد ولي به مرور با تجاربي كه به دست آوردم فهميدم كه با اراده خودم ميتونم تمام شرايط را به نفع خودم تغيير بدم.
قبل از اين كه بيام سربازي اين حرفها براي سربازي هم وجود داشت كه عمرت تلف ميشه. خيليها بودن كه كشته شدن. خيليها معتاد شدن. خيليها فلان شدن. بهمان شدن. ولي گوش نكردم به اين حرفها. خيلي هم بد نبود. شايد يك كمي من را از برنامههام و زندگي عادي خودم عقب انداخت ولي فاجعه هم نبود. خيلي چيزها را ياد گرفتم، ديدم و تجربه كردم كه ممكنه براي خيليها پيش نياد و براي خودم هم ديگه تا آخر عمر پيش نخواهد اومد. الان كه سربازم؛ مواقعي كه توي تاكسي يا اتوبوس با لباس فرم نشستم، بيشتر اوقات افراد سر حرف را باز ميكنن. اوايل كه دون پايه بودم! (بخونيد چس ماه) ميپرسيدن خوب چند ماه خدمت هستي؟ ميگفتم مثلاً 4 ماه يا 5 ماه. طرف پوزخند ميزد. منم ميگفتم: «به ت.خ.م.م. بخند تا جونت بالا بياد.» حالا كه پايه بالا شدم همه تا اول ميبينن مثلاً 16 ماه خدمت هستم ميگن خوب پس ديگه تو سرازيريه! با همون پوزخند ادامه ميدن «جناب سروان به جمع بيكارها خوش اومدي!» من هم كه خوشبختانه از سال اول دانشگاه كار خوبي داشتم و در حين سربازي با اين همه مشغله تا حدودي كارم را ادامه دادهام با آرامش ميگم من قبلاً هم كار ميكردم و از كارم خيلي راضي هستم. در اين لحظه است كه ميبينم چقدر اين طرز فكر و چقدر اين جور آدمها ضعيف هستن. چون قيافه ضايع شده اونها با شنيدن اين جواب من خيلي ديدنيه.
يكي از درسهاي بزرگي كه من توي سربازي گرفتم اين بود كه به هيچ وجه كاري به حرفهاي ديگران نداشته باشم و فقط به هدف خودم فكر كنم و كار خودم را پيش ببرم.
ديشب كه سريال هزار چهره را ديدم برايم اتفاقات آن بسيار ملموس بود. تابستان گذشته گزارش وقايع روزانه را ميخواندم. در مورد نحوه دستگيري سارق حرفهاي منزل در يكي از شهرستانها نوشته بود : «… در حين گشت زني واحد گشت موتوري كلانتري 11 به دو نفر فرد مذكر مشكوك، پس از دلالت به كلانتري متهم … در بازجوئيهاي اوليه حاضر به اعتراف نشد پس از دو ساعت بازجوئي علمي و تخصصي وي به 50 فقره سرقت منزل اعتراف نمود …» همه افراد داخل نيرو با اين نوع بازجوئي آشنايي كامل دارند كه بازجوئي علمي و تخصصي يعني ضرب و شتم، لگد، باطوم، شوكر برقي، زنجير و انواع و اقسام وسايل اعتراف گيري.
سرهنگ غفاري دست و پا چلفتي و بي عرضه با تحويل قدرت بدون نظارت به فردي بي عقل، زورگو و فحاش تبديل شده كه با بگير و ببند و تنبيه و زندان و كتك از يك فرد بي سواد سه زونكن اعتراف مكتوب ميگيرد. طرح ارتقاي امنيت اجتماعي در سال پيش اجرا شد و تعدادي از اراذل و اوباش با ظاهر مخوف در تهران به دار آويخته شدند. افراد گردن كلفت با بدنهاي خالكوبي شده را در تهران گرفتند آفتابه به گردنشان آويختند و دور شهر گرداندند. در اصفهان هيچ اثري از اراذل گردن كلفت نبود. 20 نفر جوان 16 - 17 ساله را عقب وانت گذاشته و دورادور شهر چرخاندند. در پايان سال در حالي كه از موفقيت چشمگيرشان در كاهش وقوع جرائم و افزايش كشفيات ميگفتند خبر دستگيري فرمانده انتظامي استان تهران منتشر شد.
ديشب علاوه بر فيلم مرد هزار چهره فيلم سينمائي گنگستر آمريكائي محصول شركتuniversal در سال 2007 هم پخش ميشد. در پايان فيلم پس از جمعآوري و دستگيري باند تهيه و توزيع مواد مخدر متهم فرانكي قصد داشت گروههاي مافيايي را در آمريكا لو بدهد ولي كارآگاه ريچي رابرتز از او خواست نام افسران فاسد و رشوهگير پليس و ارتش آمريكا كه خريد و ورود و توزيع محمولههاي بزرگ هروئين بدون همكاري آنان غير ممكن و محال بود را افشا كند. براي جلوگيري از فساد و فحشا روش و منش نيروي انتظامي كاملاً اشتباه است و خود بهتر ميدانند كه امسال نه تنها آمار جرائم كاهش نداشته بلكه افزايش چشمگيري نسبت به سال 85 داشته است ولي متأسفانه كتمان ميكنند. تا زمانيكه ميلياردها تومان بودجه صرف رياست عقيدتي و سياسي شود ولي حقالكشف ناچيز وعده داده شده مأموران را نپردازند موجب رواج باجگيري ميان آنان ميشود. تا زماني كه سرداران و مأموران فاسد داشته باشيم دستگيري گردن كلفتان، و برخوردهاي فيزيكي با دختران امنيت را به جامعه نخواهد آورد.

ديشب امير تلفن زد كه بيا فردا بريم بيرون. من هم گفتم بريم ناژوان. صبح ساعت شش و نيم وعده كرديم و من ساعت شش صبح از خواب پا شدم هوا تاريك تاريك بود. رفتم سر كوچه ايستادم. رسيد و راه افتاديم قرار شد اول ناژوان ماشين را پارك كنه و پياده بريم تا پاغ پرندگان و دوباره برگرديم. هوا خيلي خوب بود. تنها جوانهاي موجود در اون منطقه من و امير بوديم همه پيرمردها ذوق ميكردن دو تا جوون هم پيدا شده كه اين وقت صبح بيدارن و تازه اومدن پارك براي ورزش! (چه پسرهاي خوبي) بين راه دائماً توقف داشتيم و عكس ميگرفتيم. منظره و هوا فوقالعاده بود.
ديشب تا ساعت 2 بيدار بودم و فيلم the holiday را ميديدم تازه يك ساعت و نيم از فيلم مونده. اگه ميخواستم تا آخرش را ببينم بايد تا صبح بيدار ميموندم. اين Cameron diaz عجب آدم نچسبيه برعكس kate winslet خيلي خوبه. با اينكه موهاي طلائي، پوست سفيد و چشمهاي آبي داره ولي تركيب صورتش خيلي شرقيه و منو ياده دخترهاي ايراني ميندازه. بايد تا ته فيلم و ببينم بعداً براتون تعريف ميكنم.


چند ساليه كه مجموعهاي از فيلمها را جمع ميكنم و توي نوروز 24 ساعته! نگاه ميكنم. خيلي حال ميده. شما هم به جاي ديدن اين برنامههاي مزخرف تلويزيوني از اين كارا بكنيد.
چند ساليه كه نوروز حال و هواي قديم را نداره. نميدونم هواي بچگي از سرمون رفته يا زمونه عوض شده؟ بچه كه بوديم از يك ماه به عيد مونده دلمون خوش لباس و كفش نو بود و آجيل و شيريني ديد و بازديد و بازي با بچه هاي فاميل عيدي گرفتنها و تعطيلي مدارس و برنامههاي تلويزيون و تنها عذاب عيد هم پيك نوروزي بود. هنوز هم تمام اين خصوصيات وجود داره ولي اين سومين ساليه كه بوي عيد به مشامم نميرسه. با همسن و سالهاي خودم كه صحبت ميكنم همين عقيده را دارن. به هر حال آنچنان بي مزه هم نيست و لذت خودش را داره. شايد تا چند سالديگه حسرت اين زمان را بخوريم پس نوروزتان پيروز و سال نوي همگي مبارك.
امروز بعد از مدتها كرختي و بي حسي كه گريبانم را گرفته بود و ول كنم نبود دوباره مثل قبل ديوونه شدم و رفتم سراغ آرشيو آهنگهام و هدفون را چپوندم توي گوشم و صداش را در حد پاره كردن گوشهام بلند كردم و تا تونستم آهنگ گوش دادم. امشب هم ميشينم تا صبح فيلم ميبينم. ك\و\ن ل\ق سربازي و هر چه سرهنگ اونجاست. هر كاري دلشون ميخواد بكنن. من دوباره زده به سرم ميخوام بزنم زير همه چيز. ديگه حوصله پا چسبوندن و بله قربان چشم قربان ندارم. امروز هم با دعوا مرخصي گرفتم. فردا هم نميرم. پس فردا هم كه رفتم دوباره يك هفته مرخصي تشويقي كه طلبكارم ميگيرم. حالم از ريخت و قيافه همشون به هم ميخوره. مرده شور قايفه همشون را ببره كه اينقدر عوضي و قدر نشناس هستن. خرهاي عوضي نفهم.
1- اين سرهنگ ما خيلي به كلاس اهميت ميده و براي انتخاب هر چيزي دنبال با كلاسترينهاست. امروز همايش داشتيم و استاندار و همه فرماندهان هم حضور داشتند رئيس من هم قرار بود سخنراني كنه. اين رئيس ما هر چند در كار مديريتي و عملياتي قوي و قاطعه ولي بنده خدا بيان نداره و بدتر از اون با هيكل خيلي بزرگي كه داره و هيبتي كه همه را ميگيره ولي زبونش لكنت داره و هر وقت استرس داشته باشه يا عصباني بشه زبونش بند مياد. حالا امروز ميخواست براي اون همه آدم كه اكثراً باهاش مشكل دارن و ادعاي خيلي از اونها گوش آسمون را كر كرده پشت تريبون سخنراني ميكرد. از ديروز من را كشته بود! كه پاورپوينت سخنراني من را آماده كن تا تصوير سخنراني من بيفته روي پرده و متن سخنرانيش را براش پرينت گرفتم و دادم دستش و چون لبه يكي دو تا ورقهاش كج ميشد ميگفت دوباره پرينت بگير بده دستم. اينبار ديگه ترفند « كاغذ نداريم » هم جواب نداد چون خودش شخصاً بلند شد و ساعت 4 بعد از ظهر كه هيچ كسي توي ستاد نيست رفت و يك بسته كاغذ گرفت و داد دستم. آقا اين با اين هيكل چهارشونه و قد بلندش و چهره زمختش و صداي محكم و قوي كه داره مثل بچهها حرف ميزنه. مثلاً به تميز ميگه تميسسسس!!! عين بچهها ميگه من به تميسسي خيلي اهميت ميدم!! وقتي اين كاغذها تميس نباشن من تمركزم را توي سخنراني اس دست ميدم!! بعد طبق معمول هميشه كه ميگه چي با كلاستره چي با كلاس نيست عينك زده ميگه ببين با عينك با كلاستره يا بدون عينك. بعد ميگه تو خودت دانشگاه رفتي استادهاي دانشگاه كاغذها را ميگيرن دستشون و وقتي از روش خوندن اون را پرتش ميكنن!!!!! اونطرف و كاغذ بعدي را بر ميدارن!!! منم تو دلم خندهام گرفته در حد انفجار كه آخه مردك آدم با كلاس كه چيزي را پرت نميكنه (آخه يكي از عادات ديرينه ايشون پرت كردنه و عادت نداره چيزي را مثل آدم بده دستت دوست داره هر چيزي را پرت كنه) همايش ساعت 7 صبح شروع شد رئيس من ساعت 3 بعدازظهر سخنراني داشت 200 هزار بار اومده تو اتاقش سرش را شونه زده عطر و ادكلن زده رفته. جلوي آينه عينك زده و عينكش را برداشته فكر كنم وقتي من نبودم ژستهاي مختلف را هم امتحان كرده ببينه كدومش با كلاستره!!
يك جك بود كه قبلاً ميگفتن طرف! ميخواست عكس بگيره هي ميرفت به خودش ادكلن ميزد (شنيده بوديد كه) به خدا با همين دو تا چشمهاي خودم ديدم از همين سرهنگم. يك بار ميخواست بره يك عكس دسته جمعي بگيره اومد توي اتاقش سرش را شونه زد يك شيشه ادكلن خالي كرد روي خودش!! بعد رفت جلوي دوربين واستاد.
2- امروز يك كمي ناخوش بودم سرما خورده بودم رفتم داروخانه دوا بگيرم حدود 5 دقيقه واستاده بودم كنار نسخه پيچه ملت ميومدن دائم ازش ترامادول ميخواستن. اين بابا هم هي جعبه ترامادول خالي ميكرد جلوي دستش و ميفروخت اونم بدون نسخه. ميگم فروش اينها بيشتره يا ادولت كلد ميگه قرص سرماخوردگي كه مياريم 2 روز روي دستمون ميمونه ولي اين ترامادول يك روزه تموم ميشه. 2 دقيقه نگذشته بود كه يك جوون ژوليده و كثيف اومد از قيافش پيدا بود كراكيه. قيافه سياه سوخته و روي دستها و صورتش يك لايه ضخيم كبره بسته بود و حالش خوب نبود. قسمت راست صورتش كه زمين گذاشته بود و خوابيده بود زخم بود. زخمهاي خيلي بدي هم بود ولي خون نميومد. اومده بود براي زخمهاش دارو بگيره وقتي واستاده بود ديدم با رفيقاش هم كه قيافه هاي تميزتري داشتن و من بهشون توجهي نكرده بودم داره سلام و عليك ميكنه خلاصه افتضاحي بود. خدا واقعاً بايد به همه رحم كنه.
روز جمعه با تعدادي از بچههاي دانشگاه رفتيم اردو! تقريباً 2 سالي ميشه كه از تمام شدن دانشگاه ما ميگذره ولي هنوز پايه هستيم باهم ميريم گردش. آخه يك جورايي تازه بعد از دانشگاه ما هم پيك شديم و اين جمع شكل گرفت و دوزاريمون افتاد كه خصوصيات مشتركي داريم. برخلاف رسم ديرينه كه هميشه جايي به جز ابيانه نداشتيم و همه فصول اون را امتحان كرده بوديم اين بار دو سه تا از بچهها برنامه ريختن كه بريم كوير! گروه 15 نفري ما هم كه تافته جدا بافته از ساير گروههاي دانشجويي دانشگاه ماست، طبق معمول ساز را مخالف كوك كرد و شروع كرديم به قر اومدن كه كوير خشك و برهوت چي داره؟ ول كن بابا و از اين حرفها. خلاصه اين شد كه 2 – 3 ساعتي كه تو راه بوديم تا برسيم به مقصد همش مسخره بازي درآورديم. وقتي رسيديدم به جاده خاكي و ديگه تقريباً كوير نمايان ميشد برادران ديني سوسول ما عين اين دخترها شروع كردن به عييشش و وييشش كه حالا پوستمون ميسوزه اينجا كجاست نكنه فكر كردين اينجا دبي ه و اين اتوبوس هم لندكروز. الانه كه توي شن گير كنيم و اتوبوس بتپه و حالا ما اينجا چه كار كنيم؟ نه آب هست نه جايي براي نشتن داريم (زيرانداز هم كه يادتون رفته بيارين) و خلاصه خيلي غر زدن. قسمت فاجعه مسئله وقتي بود كه اين برادران (ايضاً خواهران) ما در حيني كه مشغول مالوندن كرم ضد آفتاب بودن و يك ماسك به ضخامت 4 – 5 ميليمتر روي صورتشون ساخته شده بود و در حال كل گرفتن با دخترها بودن كه كرمتون ايرانيه و به درد نميخوره و دخترها ميگفتن كرم آردن بهتر از نوع خارجيشه ديدن اكيپ دوم كه پيشنهاد اومدن به كوير را داده بود كفش و جوراب را در آوردن و پاچههاشون را تا زانو زدن بالا! و پابرهنه رفتن توي ماسهها!! حالا از اونها اصرار كه اگه كفشتون را در نياريد بيچاره ميشيد و بايد حتماً پابرهنه بريم تو دل كوير و از اينها هم كه نخير اين كارها چيه ما ميخواهيم كفش بپوشيم خلاصه هنوز دو قدم پياده نرفته بودن كه تصميم گرفتن كفشها را در بيارن. خدايي هم حالي داشت براي خودش روي ماسهها گرم بود ولي 5 سانتيمتر كه ماسهها را كنار ميزدي يخخخ بود! دلت ميخواست خودت را زير اون ماسهها مدفون كني. تپههاي خيلي بزرگ از ماسه درست شده بودن كه از اونها بايد بالا ميرفتيم سحر هوارتا عكس ازمون گرفت در تيپهاي مختلف من هم زيرآبكي شيطنت ميكردم و جوري كه دخترها نبينن ماسه ميريختم تو ش\ر\ت پسرها!!!! بيچاره احسان تا وقتي كه ميخواستيم از هم خداحافظي كنيم فحش ميداد! قسمت قشنگ ماجرا پايين اومدن از اون تپه بود. هر چقدر بالا رفتنش سخت و نفس گير بود پايين اومدنش حال ميداد. چون ماسهها نرم بودن و از سراشيبي خيلي تندي كه داشت ميتونستي به دو پايين بيايي و هيچ اتفاق ناگواري هم برات نيفته. اگه هم ميخوردي زمين مثل اين بود كه روي دشك خوابت زمين خورده باشي.
تو راه كم كم با اون اكيپ كنتاكت پيدا كرده بوديم و يك جورايي جدا بوديم و چون ما ناهار دنبال خودمون نياورده بوديم اومديم داخل اتوبوس مشغول شديم و اون اكيپ بالاي همون تپه ناهار خوردند. بعد كه پايين اومدن از قيافههاشون معلوم بود كه بععلهه! برادران و خواهران ما ش.ر.ابا ط.ه.و.ر.ا سركشيده بودن و زيادي شنگول بودن و كارهاي محيرالعقولي ازشون سر ميزد و كله همديگه را توي ماسه فرو ميكردن و توي دهن هم شن ميريختن. در همون حين س\ر\ب\ا\ز\ا\ن گ\م\ن\ا\م خبر داده بودن كه در اين بيابون يك عده جوان گمراه و منحرف بصورت گلهاي مشغول قايم باشك هستن و تشريف بيارين همشون را بگيرين و ببريد. ما هم داخل اتوبوس اولش نديديم چه خبره ولي يك هو متوجه شدم كه آقاي پليس داره با همون عزيزان مست و مشنگ حرف ميزنه وقتي پياده شدم ديدم دوستان عزيز نهايت شر و بر را دارن تحويل آقاي پليس ميدن.
من سريع رفتم يكي از سربازها را كشيدم كنار و آمار رئيس پاسگاه را ازش گرفتم ببينم پولي هست يا نه. كه الحمدلله آقاي پليس به هيچ وجه اهل رشاء و ارتشاء! نبودن كاري نداريم كه چي شد و چي گذشت ولي آخرش نفهميدم چطور آقاي پليس حاليش نشد كه آقايون در حالت عادي نيستن و بعد از كلي كشمكش با يك صلوات ولمون كرد بريم. ولي تو راه برگشت از كول اون اكيپ پايين نيومديم چون واقعاً كارشون زشت بود و نبايد توي يك جمع كه همه اهلش نيستن اين كار را ميكردن. در مجموع اردوي خيلي خوبي بود خيلي رقصيديم و سر و صدا كرديم و خوش گذشت.
پ.ن:
امروز يكي از دوستام تعريف ميكرد اوايل انقلاب كميته يكي از اهالي فريدونشهر (كه اهل گرجستان هستن و در زمان شاه عباس صفوي به اين منطقه كوچانده شدن و هنوز زبانشون را حفظ كردن و با اونكه در ظاهر مسلمان شدهاند ولي هنوز آداب خودشون را دارن) را با يك 4 ليتري ميگيره. بهش ميگن اين چيه؟ مرد با لهجه غليظ ارمني مبگه عاراقه! (عرق) مي خواستن ببرنش كه ميگه من ارمنيم. اونها هم كه داشتن راضي ميشدن ميخواستن ازش تعهد بگيرن كه ديگه تو ملأ عام استفاده نكنه ميپرسن اسمت چيه؟ ميگه عبدالله!! خلاصه كتك مفصلي ميخوره به خاطر اسمش.
ديشب رفته بودم ديدن يكي از دوستام كه فروشگاه خيلي معروفي داره و اجناس خيلي گروني هم ميفروشه و طبيعتاً آدمهاي خاصي ميان اونجا. نشسته بودم پشت ميز و داشتيم در مورد موضوعي صحبت ميكرديم چند نفر مشتري هم نشسته بودن كه داشتن با فروشندههاي ديگه صحبت ميكردن. در همين حال يكي از بچههاي چس ماه زنگ زده ميگه اسمش را نوشتن براي طرح ويژه كلاتنري (بعدازظهرها بعد از پادگان بايد برن به كلانتري و در سطح شهر پاس بدهند) و نميدونست چه كار كنه؟ بهش گفته بودن بايد روز جمعه -كه همه جا تعطيله- بره خودش را به پادگان معرفي كنه و بعد از اونجا بره كلانتري! حالا مكالمه ما را تصور كنيد در حاليكه چندتا آدم باكلاس با درجه تبرج خيلي بالا نشستن و از همه جا بيخبر بصورت يك طرفه دارن صداي منو ميشنون:
- ميگه اسمم را نوشتن براي كلانتري گفتن فردا (جمعه) بيا خودت را معرفي كن تا از اينجا با اتوبوس ببريمت. به نظرت برم پادگان؟ يا تلفن بزنم به دژباني كه اين همه راه نروم تا پادگان؟
- ميگم نه فردا يكسره برو خودت را به كلانتري معرفي كن.
يك مرتبه به خودم اومدم كه كجا هستم و ديدم همه تقريباً ساكت شدن و دارن نگاههاي عجيبي ميكنن. لابد بندهخداها فكر كرده بودن اون طرف خط يك قاتل داره از من ميپرسه برم خودم را معرفي كنم يا نه؟؟!!!
پ.نچس ماه: به سربازي كه پايه خدمتي او اندك باشد اندك پايه يا اصطلاحاً چس ماه گويند.
امروز تو راه برگشت از پادگان سوار اتوبوس شدم جا براي نشستن نداشت. با لباس فرم و وضعيت كامل (اوركت پوشيده و كلاه به سر) در حالي كه توي يك دستم پرونده بود و يك دستم را به ميلهها گرفته بودم ايستادم. همون موقع يك ديوونه سوار شد. مرد جواني بود با لباس كهنه و گشاد ولي نسبتاً تميز بدون اتو ته ريش و سبيل و موهاي نامرتب و صورتي خندان و برق چشم آدمهاي مشنگ بود تو چشماش. اومد يك نگاهي به همه انداخت و خوب تا منو ديد ذوق زده شد و يك سلامي كرد و دستشو آورد جلو كه من باهاش دست بدم و احوالپرسي كرد. از اونجا كه لباس سربازي براي بچهها و ديوانهها خيلي جذابيت داره و فقط اونها هستن كه ميگن آقا پليسه و احترام نظامي ميذارند و ممكنه اگه پررو باشن متلكي بگن و بندال بشن و اگه لوده باشن كه ميگذارنت وسط و هر هر و كر كرشون ميره بالا و خلاصه آدم فيلم ميشه تجربه نشون ميده كه در همچين مواقعي نبايد به اين دو قشر محترم جامعه خيلي رو بدي و در نتيجه بايد از همون اول با يك نگاه نافذ و جدي از نوع نظامي كاري بكني كه طرف حساب كار دستش بياد و منم چون نميدونستم درجه كسخلي اين ديوونه در چه حديه به بهانه اينكه دستم بنده (پرونده تو دستمه) باهاش دست ندادم. ديدم ميخواد با من حرف بزنه الكي گفتم برو بشين رو صندلي خسته نشي و با سرم اشاره كردم به صندليهاي جلو پشت سر راننده. از قضا 4 تا پيرمرد فكسني! ورچوليده!! در حاليكه از سرما كپ كرده بودن نشسته بودن روي همون صندليها. اين بنده خدا هم باورش شده بود بيچاره و هي دنبال صندلي ميگشت و به اونها ميگفت صندلي كو؟ من ميخوام بشينم. بيچاره فكرش را هم نميكرد كه ممكنه من فرستاده باشمش پي نخود سياه. خلاصه دست بردار نبود و حتماً پيش خودش ميگفت حتماً يك جاي خالي بوده كه اين آقا پليس مهربون به من گفت برو بشين!! پس كو؟ آخرش يكي از اون پيرمردها كه ترسيد اين الان جني بشه از جاش بلند شد و گفت بشين بابا. تازه ديونه فهميد جا نبوده من الكي بهش گفتم. به هيچ وجه قبول نكرد كه بشينه و گفت بشين حاج آقا من پام درد نميكنه. دوباره اومد پيش من و الكي ميخنده با صداي نسبتاً بلند و لابلاي خندههاش ريسه ميره!!
ميگه سرباز هستي؟
ميگم آره.
ميگه من معاف شدم.
ميگم معاف از چي شدي؟
با دست اشاره ميكنه به سرش ميگه از مخ.
ميگم كارتت پيشته؟
ميگه نه تو خونست.
ميگم چند سالته؟
ميگه 30 سالمه ديگه بزرگ شدم. ميرم سر كار.
ميگم كجا كار ميكني؟
ميگه تو بهزيستي.
ميگم چه كار ميكني؟
ميگه صندااالي ميسازم. از اين صندااالي آهنيها كه مال پيرزن پيرمردهاست. امروز نرفتم خوشم نمياد.
ميگم چرا خوشت نمياد؟ الان همه بيكارن تو چرا كارت را ول ميكني؟
ميگه خوشم نمياد دلم ميخواد برم فاتحه! ميخوام برم مسجد فاتحه بخونم براي مردهها.
ميگم ميري مسجد براي مردهها فاتحه ميخوني پول هم ميگيري ازشون؟
ميگه نه فقط فاتحه ميخونم. دلم تنگ شده براي مسجد براي مردهها. ميپرسه تو نميدوني كدوم مسجد فاتحه داره؟
ميگم نه بايد بگردي تو مسجدها حتماً پيدا ميكني.
ميگه نه اينطوري فايده نداره بايد برم سردخونه كنار خونمونه. بايد برم اونجا چند تا مرده ببينم دلم تنگ شده!! ديگه هم سركار نميرم. ميرم خونه پيش ننهام. روزها هم ميرم مسجد. شبها هم ميرم سردخونه شايدم برم مردهشورخونه.
گفتم سلام منم به مردهها برسون.
اتوبوس كه حركت كرد اسم تمام مردههاي خيابون را ميگفت و روز مردنشون را بلد بود.
امروز رفتم پيش سرهنگ كه مثلاً ازش خواهش كنم سفارش كنه دژبانها به ورورد و خروجمون گير ندن. ناغافل گفت همه سربازها را بگو بيان تو دفترم. منم بدو بدو رفتم همه را خبر كردم: مهدي، اميرحسين، حميد، عمران، فرزاد را آوردم. اول مثل هميشه كلي نصيحت كرده بعدش ميگه از اين به بعد تو مسئول همه اينها هستي. هر روز ورود و خروجشون را چك ميكني. دفترچه مرخصيها را جمع ميكني مياري پيش خودم مرخصي بدم. وضعيت ظاهريشون را چك ميكني. موي بلند نداشته باشن. محاسن! با تيغ نزده باشن. لباسها تميز و مرتب باشه. اتيكتها خوانا باشه. نماز ظهر سر وقت شركت كنند. صبحگاه حاضر باشند. اونها كه ماشين تحويلشونه دختربازي نكنن! دوست دخترشون را سوار ماشين نظام نكنن!! (آخه كدوم خري مياد زيدش رو سوار ماشين فرم بكنه؟؟) تو ماشين نوار ترانه و راديوهاي بيگانه (يحتمل راديو فردا منظورش بود) گوش ندن. احترامات نظامي را كامل به جا بيارن. سيگار نكشن …………. بابا مصبت و شكر من چطور اين كارها را با اين همه مسئوليت سنگين كه همين الان رو دوشم دارم انجام بدم. اونم اين سربازها كه از نخالهترين سربازهاي نظام هستن و هيچكس پسشون بر نمياد و مهمتر از همه خودم يادشون دادم چطور جيم بزنند!!!!!! تازه مثلاً بيام گزارش خرابكاريها و خلافكاريهاي اينها را بدم كه از فردا همه بگن «خ ا ي ه م ا ل». وقتي از دفتر رئيس اومديم بيرون همه اومدن دفترچههاشون را ميدن به من ميگن برامون مرخصي بگير. منم به تك تكشون گير «ت خ م ي» دادم گفتم امروز همه لغو مرخصي!!
در اين چند سال بارها و بارها وبلاگ ساختم ولي هيچ بار از عبارت «سلام دوستان! اين نوشته براي تست است.» فراتر نرفت! حالا اصلاً نام آنها در خاطرم نيست و خيلي راحت از صحنه روزگار محو شدهاند. مدتي است حس نوشتن دارم و علاقه به ثبت وقايع مهمه رهايم نميكند. به همين دليل اينبار آمدهام كه بمانم و بنويسم و ثبت كنم آن اخبار رزوانه را و خودم را محك زنم با ترازوي دوستان يا منتقدان مجازيم. اين كودك 4 ساله عقب مانده را همراهي كنيد و نظر يادتان نرود. زير بغلتان را با هندوانه « وب خوبي داري به من هم سر بزن » پر ميكنم!

